شادی

یک خبر سوخته ، شادی ما  در شلوغی شهر گمشده! سکوت سنگینی حاکم می شود و من غرق در تعجب، چه کسی شادی مارا ربوده راستی شادی کجاست؟ وکی من شاد بودم؟ فردا صبح حتما به دنبال شادی گمشده خود خواهم رفت تا آن را پیدا کنم. صبح با نگاهی کاوشگر از خانه خارج میشوم و بر عکس هر روز هم  سمت راست و هم چپ را نگاه می کنم که چیزی از قلم نیفتاده باشد. رفتگر کوچه را می بینم که بطرفم می آید طوری به من نگاه می کند که احساس می کنم از من طلبی دارد مبلغی به او می دهم و برای گرفتن نان به نانوائی می روم در صف یک نفری ها دعوائی است برسر اینکه چهارنفر اعضای یک خانواده در صف یک نفری هستند و باید هر چهار نفر نان را بگیرند من نظاره گر این دعوا هستم و از گرفتن نان منصرف می شوم به بقالی می روم سلام میکنم وپنیر و نان را بر میدارم میگوید" پول خرد ندارم لطفا کارت بکشید"و هیچ جواب سلام رانمی دهد کارت می کشم و بدون خداخافظی خارج می شوم وررودی مترو پراز مردمی است که با عجله حرکت می کنند نگاهی به چهره آنها می کنم و مطمئن می شوم شادی این مردم به غارت رفته چون هیچ نگاه خندانی نمی بینم. تمام حرکات با شتاب انجام میشود چهره ها سردو بی روح  به نظر می رسد و زمان به سرعت در حال حرکت است

وارد ایستگاه می شوم خانمی با یک بسته بارویک دختر بچه قشنگ کنار پله برقی ایستاده اند به نظر می رسد مشکلی برای  سوار شدن پله برقی دارند  از خانم می پرسم کمک می خواهی با جواب تند می گوید" نیاز به کمک ندارم " دخترک زیبا با نگاهش به من اعتراض می کند که چرا با مادرش صحبت کردم و من با سکوتم معذرت خواهی می کنم ودور می شوم با گرمی به متصدی کارت خوان الکترونیک سلام می کنم و او با تعجب جواب می دهد و مرا راهنمائی می کند که چگونه باید از دستگاه گذرکنم و من نمی دانم چرا؟ قطار می آید و من وآن دخترک زیبا و مادرش در یک واگن سوار می شویم زیر چشمی به دخترک نگاه می کنم و هر طور شده آشتی می کنیم مادر دختر بار دیگر به دخترک بازیگوش می گوید" میله قطار را رها نکن چون اگر قطار ترمز کند زمین خواهی خورد" و دخترک بعد از لحظاتی باز گفته مادر را فراموش می کند و این بار مادر یک پشت دستی محکم به او می زند دختر از خجالت قرمز می شود و اشک در چشمانش جمع می شود که چرا مادرش جلوی دیگران اورا تحقیر کرده اشکهایش روی صورت قرمز شده غلط می خورد و نگاهش روی من متوقف می ماند من برای او شکلک در می آورم تا شادیش را باز گردانم و در یک لحظه می خندد و دوبار مادرش  در گوشش می گوید" چند بار باید به تو بگویم نباید با غریبه ها صحبت کنی" خنده دخترک خاموش می شود و دوبار چهره اش در هم می رود کاش می شد به او بگویم که من گمشده ای دارم در ایستگاه بعدی پیاده می شوند و دخترک  فقط با  کوچکترین انگشت دست خود از من  خدا حافظی می کند بطوری که مادرش متوجه نشود و دوباره خنده به چهره اش برمی گرد و من از این همه صفا لذت می برم یک باردیگر سکوت همه جا را فرا می گیرد ومن می خواهم برای از بین بردن این سکوت سنگین به سلامتی شوفر از مسافران تقاضای فرستادن صلوات کنم صدایم را صاف می کنم  به خود جرات می دهم وقتی کاملا آماده شدم ناگهان بلند گوی قطار می گوید" ایستگاه طالقانی" و دوبار با لهجه انگیسی همان را تکرار می کند و من یادم می رود می خواستم به سلامتی شوفر قطار در خواست صلوات کنم. یک ایستگاه آخر قطار را عوض نمی کنم به خیابان می آیم و با نگاهم به دنبال گمشده خود هستم  کرایه را حاضر می کنم  تا این یک ایستگاه را با تاکسی بروم پس از سوار شدن سلام می دهم و کرایه راتقدیم راننده می کنم و او با عصبانیت می گوید" مثل این که از قیمت تخم مرغ خبری نداری" و من عذر خواهی میکنم و میگویم چقدر دیگر باید بپردازم؟ واو با حالتی تندی می گوید "لازم نیست". کاش می شد از او سراغ گمشده ام را بگیرم پیاده می شوم نگهبان ساختمان سلامی بلند میدهد و من جوابی سرد، من به پایان راهم می رسم ولی ناگفته  پیداست شاید تکریم انسانها از بین رفته باشد و بدنبال آن شادی از جامعه رخت بربسته باشد و یا شاید زیاده خواهی ما باعث شده شادی از بین رفته باشد. به اطاق کارم می رسم  میزم پراست از نامه ها، از اداره بیمه، از اداره کار، از مالیات ،و از قرار دادهای عمل نشده، از چکهای برگشتی و من می مانم یک دنیا گرفتاری ودیگر فراموش می کنم که گمشده ای هم  دارم .

 آبان ماه 1390      

/ 2 نظر / 8 بازدید

در عین حال که خیلی زیباست اما خیلی هم تلخ است همه ی مردم درد را احساس کرده اند اما باز هم هیچ تلاشی برای پیدا کردن شادی از دست رفته خود نمی کنند بر عکس نا امید تر از همیشه می شوند ... این روزها حتی در یک خانواده , در یک اجتماع کوچک هم دیگر کسی جواب سلام دیگری را هم نمی دهد .

قاسم شهبازی

چقدر توی این روزای شلوغ احتیاج به یادآوری داریم که باید زندگی کنیم مرسی لطیف بود و تاثیر گذار خدا قوت