..

به نام خدا

…....…..من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

عکاسی حرفه من است و من عاشق صدای شاتر دوربین هستم . چرا که لحظه ها را شکار می کند. سوژه عکسهایم روستا هائی است که هنوز جاده آسفالته ندارند. و در بقالی های آن پای پفک و چیپس باز نشده است. و در هوای پاک کوچه هایش انرژی مثبت وجود دارد. و عابران آن فقط انسانها نیستند  مرغ و خروسهایی که آزادنه در کوچه پرسه می زنند و منظره بازگشت حیوانات ازچراگاه و عبور از کوچه واقعا زیباست عبور آنها از کوچه ها درکنار انسان باعث آرامش می شود. وارد روستائی در دامنه سبلان می شوم.همه چیز زیباست و من غرق تماشا می شوم. در اولین نگاه یک چیز نظرم را جلب می کند من در دیگر روستا ها درخت مقدس دیده بودم. یکی یا حداکثر دوتا که مردم برای برآورده شدن حاجتشان به آنهاتکه هایی از پارچه گره کرده بودند ولی در اینجا به نظر می رسد همه درختان مسن  مقدسند . چرا که همه درختان پارچه دارند.می خواهم از پیرمردی که کنار کوچه مشغول روشن کردن چپقش است بپرسم دلیلش چیست؟. او می گوید "فاطمه" و بغض گلویش را می گیرد. ودیگر نمی خواهد ادامه دهد و یا شاید فکر می کند پاسخ کافی بوده و من وانمود می کنم پاسخم را گرفتم. از کوچه باغها می گذرم تا وارد کشتزار شوم جائی که اهالی ده مشغول کارند تاپاسخ سوالم را پیدا کنم. خودم را به پیر زنی که به کشتزار می رود  می رسانم  تا از او در رابطه با فاطمه بپرسم. او می گوید "دخترک پدر و مادرش را در جنگ از دست داد وموج انفجار چشمان او را هم گرفت" لحظه ای سکوت برقرار می شود می پرسم چرا به همه درختان پارچه گره زده اند؟ می گوید" کار بی بی است مادر بزرگ او" و ادامه می دهد "وقتی که پزشکان از معالجه فاطمه نا امید شدن بی بی به همه درختان مسن ده برای شفای دخترک زیبا  متوسل شد" بی بی عقیده دارد که حتما یکی از این درختان مقدس خواهد بود." و گوشه ای از کشتزار را نشان می دهد و می گوید "او آنجاست" من راهم را از پیرزن جدا می کنم تا فاطمه را ببینم. از دوربین استفاده می کنم تا بتوانم قبل از رسیدن به آنها تعدادی عکس تهیه کنم . از داخل دوربین دخترک واقعا زیباست و مادر بزرگش لحظه ای او را از خود دور نمیکند. سلام می دهم پس از پاسخ بی بی اعتراض می کند که چرا عکس گرفتی؟ و من سکوت اختیار می کنم .دخترک زیبا با چشمانی آبی و صورتی کاملا نورانی ولی به نظر می رسد قادر به دیدن نیست.سر صحبت با بی بی را باز می کنم با چنان صلابتی سخن می گوید که مرا به تعجب وامی دارد. و همه جملات را به این کلام ختم می کند "وقتی فاطمه خوب شد." هیچ اندوهی در چشمانش نمی بینم.  راستی مردم روستا گفته بودند پزشکان فاطمه را جواب کردند. چرا؟ بی بی این گونه سخن می گوید. جرات نمی کنم سوالی بپرسم بی بی سوال می کند         " تردیدی داری؟" می گویم نه مرا تحسین می کند. و می پرسد شغلم چیست؟ می گویم عکاسی، می گوید" عکاسی که شغل نشد مرد باید که کار کند" از ترسم می گویم شما درست می گوئید." پس برای همین از فاطمه عکس گرفتی؟ او بمن گفت مرد غریبه ای از ما عکس می گیرد" و من کاملا گیج شده بودم مگر فاطمه می بیند؟ به عکسهای داخل دوربین نگاه کردم. بله چشم های فاطمه به داخل لنز دوربین خیره شده است این فضا مرا گیج کرده باید از اینجا برم .  بی بی ادامه می دهد" بر خیز یک چشمه آبگرم در نزدیکی ماست که معجزه می کند تا اینجا آمدی به آنجا هم برو شاید تورا شفا داد که دست بکاری درست وحسابی بزنی و راهت را پیدا کنی" بدو ن هیچ پاسخی از جا برمی خیزم و حرکت می کنم. بی بی می خندد و می گوید "حواست کجاست چشمه در آن طرف است" احساس می کنم جادو شدم. به طرف چشمه راهم را ادامه می دهم بدون اینکه بدانم به کجا باید برم. کشتزارها که تمام شد. در دل تپه راه باریکی است که به نظر می رسد به چشمه خواهد رسید. و من راهم را ادامه می دهم خدایا این همه امید در چهره بی بی و آن همه اندوه نزد افراد ده و نگاه فاطمه به دوربین و مشخص نبودن مقصد من ، بخاطرچیست؟ اگر به جادو اعتقاد داشتم می گفتم مرا جادو کرده اند مغزم قادر به تفکرنیست راه را ادامه می دهم تا به چشمه می رسم. بسرعت خودم را به آبگرم می رسانم تا سرم را شستشو دهم شاید بخشی از مشکل حل شود. به زیر آب می روم و تا توان دارم آنجا می مانم تا شاید مغزم معالجه شود . مرد جوانی که در کنار من است شروع به صحبت می کند آرام می پرسد." مشکل شما چیست؟ به نظر می رسد بیماری سختی دارید؟" شاید اگر کمی بی ادبانه تر پرسیده بود جواب دیگری می دادم از سیر تا پیاز داستان را گفتم نمی دانم چرا؟ ولی همه را باز گو کردم و گفتم دیگر قادر به تفکر صحیح نیستم. او مرا آرام کرد وگفت "من متخصص چشم از دانشگاه آلمان هستم برای دیدن پدر و مادرم به ایران آمدم و فردا صبح زود در برگشت با تو خواهم آمد تا به تو کمکی کرده باشم و فاطمه راهم ویزیت می کنم" . تمام وجودم یک باره آتش گرفت و لحظه ای بعد آرام شدم  تا شب به پزشک عکس هایی که از فاطمه گرفته بودم را نشان دادم و هر آنچه گذشته بود را دو باره باز گو کردم. پزشک مرا آرام می کرد و گفت: "صبور باش."  فردا صبح در راه برگشت از چشمه می خواستم هر جوری شده به دکتر بفهمانم که با بی بی زیاد صحبت نکند. در شروع هر  صحبتم دکتر می گفت "صبور باش"! یعنی نیازی به راهنمایی نیست.از دور فاطمه و بی بی را به دکتر نشان دادم و فاطمه هم ما را نگاه می کرد ولی جرات نکردم به دکتر بگویم. من از صحبتهای بی بی کمی می ترسم دکتر را معرفی می کنم و دورتر بطوری که متوجه حرفهای بی بی نشوم می ایستم و به اطراف نگاه می کنم. لحظه ای بعد بر می گردم و می بینم یک دست فاطمه در دست دکتر و دست دیگر در دست بی بی ، دارند به روستا بر می گردند با عجله خود را به آنها رساندم از دکتر پرسیدم کجا ؟گفت:" برویم پرونده پزشکی فاطمه را ببینم" . من با فاصله معین از پشت سر آنها می آمدم. وارد خانه نشدم و پشت در منتظر دکتر ماندم دقایقی بعد هر سه آمدند و یک ساک کوچک در دست فاطمه بود دکتر به بی بی گفت "من تا آخر هفته با فاطمه به آلمان خواهم رفت و خبرها را از طریق عکاس به شما خواهم رساند " بی بی در جواب گفت:" لازم نیست او در زحمت بیفتد!" دو پسر که حرفهای بی بی راشنیده بودند با صدای بلند به کار بی بی اعتراض کردند. بی بی گفت:" من گردن کسی که بخواهد در رابطه با فاطمه فضولی کند را با این عصا خواهم شکست." من ، دکتر و فاطمه به طرف شهر حرکت کردیم. دلم می خواهد از دکتر چیزی بپرسم ولی می ترسیدم. سکوت ما در ماشین باعث به خواب رفتن فاطمه شده بود و دکتر برای اینکه فاطمه از خواب بیدار نشود آرام صحبت می کرد او گفت "دختر من هم فاطمه نام دارد و کاملا شبیه به فاطمه بی بی است" پرسیدم پس چرا عکسها را که دیدی نگفتی؟ گفت "فکر کردم دراین باره سکوت کنم بهتراست". وقتی به شهر رسیدیم دکتر گفت:" من پنجشنبه شب با فاطمه به آلمان می رویم تو برای خدا حافظی ، شام به خانه ما بیا". من از آنها جدا شدم و رفتم. به هرچه گذشته بود فکر کردم ولی درآخر پذیرفتم که عقل من قاصر است. شب برای شام به منزل دکتر رفتم لحظاتی در پذیرایی منتظر دکتر و فاطمه بودم. یک لحظه عکسی توجه مرا جلب کرد عکس بزرگی از فاطمه کنار دکتر بدون روسری! عرق شرم برمن نشست داشتم از کنترل خارج می شدم که دکتر با لیوان شربت برگشت. او بر افروخته شدنم را متوجه شد. بلافاصله گفت:" این دخترم فاطمه است که در آلمان شاگرد اول شده و مادر او یک مجارستانی است و قبلا به تو گفته بود که شبیه فاطمه است." انگار آب سرد بر من فروریختند. به خودم گفتم صبور باش . دکتر و فاطمه رفتند ولی فکر می کنم باید خودم را به یک پزشک روانشناس نشان بدهم.بی بی و دکتر عقل از کفم ربودند. بعد از گذشت چند روز دلم برای بی بی و تنهایی اش تنگ شده بود. می خواستم خبر خوبی از دکتر برایش ببرم ولی دکتر هرگز طوری صحبت نمی کرد که کاملا برایم مفهوم باشد. بلاخره تصیمم گرفتم به روستا بروم و بی بی را به بهتر شدن چشم فاطمه امیدوار کنم و راز دختر دکتر و شباهت او را به فاطمه فاش کنم. ساعت 6 صبح ماشین مرا سر جاده خاکی پیاده کرد با تعجب بی بی را دیدم که با شاخه هایی از گل زرد وحشی کنار جاده نشسته بود با رسیدن ماشین برخواست از او تشکر کردم که به استقبال من آمده و کمی هم شرمنده شدم،  او اضافه" این کار هر روز من است تا زمانی که فاطمه برگردد".درک حرفهای بی بی  کمی برایم مشکل است. نمی دانم چرا؟ او از فاطمه گفت و از بهبودیش برایم حرف زد و گفت که بزودی به سلامت برخواهد گشت. من هیچ حرفی از دکتر و فاطمه  نگفتم و یا بهتر است بگویم، اجازه نداد که بگویم  حرفش که تمام شد راز دکتر را فاش کردم تعجبی نکرد و گفت" تو چقدر ساده ائی  مطمئن باشد اگر این نبود هرگز فاطمه را برای  معالجه به او نمی سپردم".  پرسیدم آیا دکتر به شما گفته بود؟ گفت" هرگز" راهمان را بطرف خانه بی بی ادامه دادیم  وارد خانه شدیم تمام خانه آب و جارو شده بود. و تمام ایوانها از فرش وگلیم پرشده بود مثل اینکه برای پذیرایی از تمام روستا آمادگی داشت چای را خوردم و به سرعت از آنجا دور شدم .دیگر نه خبرهای دکتر برای من جالب بود و نه دلم برای بی بی تنگ می شد. جرا که فکر می کنم دنیا من با دنیا آنها فاصله زیادی دارد. آخرین خبراز دکتر این بود:" فرداشب برای گرفتن فاطمه به فرودگاه برو". خیلی دلم می خواست به هر طریقی شده از این ماجرا خلاص شوم. با خودم گفتم آیا فاطمه خوب شده یا نه؟ کاش از دکتر پرسیده بودم. به استقبال فاطمه رفتم او کاملا مرا شناخت و شبانه قصد روستا کردیم من که می دانستم همه چیز مهیا خواهد بود بی بی را خبر نکردم. پس از ایستادن ماشین دیدم که همه اهالی ده با بی بی به استقبال فاطمه آمدند.      بی بی خود را به فاطمه رساند گلها را به او داد و وقتی مطمئن شد او می بیند جان به جان آفرین تسلیم کرد. من دیگر طاقتم تمام شده بود به شهر برگشتم. بعد از دوسال برای زیات قبر بی بی به روستارفتم. صبح زود بود از یکی از اهالی ده پرسیدم قبر بی بی کجاست ؟کمی تعجب کرد گفت:" امامزاده بی بی را می گویی؟برای گرفتن مراد آمدی؟ مطمئن باش مرادت را خواهد داد " و تپه ای را نشان داد. آرامگاه بی بی بر بالای تپه ای بلند واقع شده بود. وارد شدم گلدانی از گلهای زرد وحشی  روی قبرش بود، گلها کاملا تازه بود آخرین عکس را از قبر بی بی گرفتم و با عکاسی     خدا حافظی کردم.                                                                                                                                       

/ 5 نظر / 9 بازدید
link69

اگر وبلاگ شما بازدید بالای 500 داره با لینک باکس69 می تونید بازدید اون را چندین برابر کنید(حتما امتحان کن) لینک باکس 69 چیست link69.ir شاید تا بحال در سایتها و یا وبلاگها دیده باشید که یک باکس درون سایت قرار داده شده که درون آن مطالبی وجود دارد که به صورت لینک می باشند لینک باکس69 با قرار دادن لینک باکس سایت درون سایتها و وبلاگهای پربازدید این امکان را به شما خواهد داد که مطالب شما مورد بازدید بسیاری از بازدیدکنندگان اینترنت قرار گیرد برای شروع کار باید چکار کرد؟ اگر سایت و یا وبلاگ شما جزو سایتهای با بازدید حداقل 500 نفر در روز می باشد به قسمت دریافت لینک باکس مراجعه نمائید و با دریافت کد و قرار دادن آن درون سایت و یا وبلاگ خود شروع به ارسال لینکهای برتر خود برای ما نمائید. لینکهای شما پس از تائید در لینک باکس تمامی سایتهای طرف قرارداد لینک باکس 69 قرار خواهد گرفت

محب ولایت

بسم الله الرحمن الرحیم[قلب] اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم[فرشته] سلام علیکم[لبخند] خدايا در اين ماه از توكل كنندگان بر خودت قرارمان ده و در آن از سعادتمندان درگاهت بگردان و در آن از مقربان پيشگاهت قرارمان ده، به حق احسانت ای هدف نهايی جويندگان[گل]

حسن اصغری

سلام آقای مهندس داستان زیبا و جالبی بود؛ ان شاالله همسشه موفق باشیدو

مفیدی

توکلت علی الله