ازماست که برماست
بنام خدا
آخرین باری که ازشما تشکرشده کی بوده؟ و یا آخرین باری که شما ازکسی تشکرکردید به یاد دارید؟ من مطمئن هستم زمان هیچکدام را به خاطرنمی آورید. چرا که لفظ تشکرازجامعه ما دورشده هرکس کاری برایمان انجام می دهد احساس میکنیم وظیفه اوست. ولی درگذشته تشکرجزجدا نشدنی ازکلمات روزمره ما بود. درست به یاد دارم درزمان خیلی دوربرای عدم نفوذ آب باران پشت بام ها را با گل رس و کاه پوشش میدادند تا ازنفوذ باران درزمستان جلوگیری شود واینکاریکی ازسختترین کارهای ساختمانی بود و فقط مردان قوی ازپس اینکاربرمیآمدند سینهای ستبروقدی بلندلازم بود ولی یک چیزراهرگزفراموش نمیکنم تمام مردانی که ازکوچه میگذشتند به این کارگران قوی "خداقوت" میگفتند چرا مگرکارمربوط به آنها بود؟چرا تشویقشان میکردند؟ یاچرا از آنها تشکرمی شد؟آنان مردان قوی بودند با روحیه ای شاد ویا شاید به گفته امروزیها باانرژی مثبت و دریک کارگروهی آنچنان به هم آمیخته کارانجام میشد که هنوزپس ازسالها با یادآوری آن من شاد میشوم ولی افسوس که این باور را به ما القا کردند که درکارگروهی ضعیف عمل میکنیم و ما آنرا باورکردیم سالها ازآن زمان میگذرد وهنوزمن فراموش نکرده ام که با چه هماهنگی کارانجام میشد ده مرد کاری ویک رهبرگروه چنان دریک خط عمل میکردند که انگاریک نفرکارمیکند و تاپایان کارروحیه شاد خود را حفظ میکردند آنهمه همدلی کجارفت؟ آنهمه انرژی مثبت که بین مرد م رایج بود چه شد؟و چه کلمات زیبائی به کارمی بردند "خدا قوت"" دست علی به همراهت " "مرحمت شما زیاد" "پیر نشی جوون"" خیر از جوونیت ببینی "این کلمات وصدها جمله دیگر پربود از انرزی مثبت ولی خجالت میکشم معادل آنها را درفارسی روزمره بگویم وشاید بهترین آنها کلمه"دمت گرم " باشه و بهتر است بقیه را نگویم. ما را به کجا میبرند؟ و پایان این راه کجاست؟ بااینهمه عجله وشتاب مقصد کجاست؟ که اینهمه شتاب لازم است و درپایان راه قراراست چه چیزبما بدهند که اینگونه ما را ازاصل خود گریزان کرده اند همه رافراموش کردیم حتی خودمان را. وحیف که باورکردیم برنده راه هستیم ولی نمیدانیم که این مسابقه نفس گیرنه پایانی دارد و نه کسی قراراست برنده باشد وجواب سوالهای ما را اینگونه بیان می کنند "دنیا تغییرکرد همه چیزعوض شده شتاب زیاد است کلمات باید مختصرشود و شما نمی فهمید."باشد شما درست میگوئید ولی میشود لطف کنید وبگوئید پایان اینهمه شتاب وعجله وسبقت کجاست ومدینه فاضله آن چه شکلی است؟ با اینهمه شتاب فقط به طرف آسایشگاه کهریزک میرویم که پایان عمررا زیردرختی تنها به سربریم و درغربت جان به جان آفرین تسلیم کنیم. نه ما فراموش کردیم دراین دهکده جهانی وظیفه ما چیست ولی آنچه باشد! فراموش کردن نزدیکان نیست فراموش کردن خودمان نیست. فراموش کردن فرهنگمان نیست واینگونه به دنبال دیگران رفتن هیچ افتخاری برایمان بوجود نمیآورد.
همه چیزهای جدید زیبا هستند و درتملک گرفتن آنها ما را شاد میکند ولی دوری ازفرهنگ اصیلمان مارابه ورطه نابودی خواهد کشید. .....
مهرماه 1390
شادی
یک خبر سوخته ، شادی ما در شلوغی شهر گمشده! سکوت سنگینی حاکم می شود و من غرق در تعجب، چه کسی شادی مارا ربوده راستی شادی کجاست؟ وکی من شاد بودم؟ فردا صبح حتما به دنبال شادی گمشده خود خواهم رفت تا آن را پیدا کنم. صبح با نگاهی کاوشگر از خانه خارج میشوم و بر عکس هر روز هم سمت راست و هم چپ را نگاه می کنم که چیزی از قلم نیفتاده باشد. رفتگر کوچه را می بینم که بطرفم می آید طوری به من نگاه می کند که احساس می کنم از من طلبی دارد مبلغی به او می دهم و برای گرفتن نان به نانوائی می روم در صف یک نفری ها دعوائی است برسر اینکه چهارنفر اعضای یک خانواده در صف یک نفری هستند و باید هر چهار نفر نان را بگیرند من نظاره گر این دعوا هستم و از گرفتن نان منصرف می شوم به بقالی می روم سلام میکنم وپنیر و نان را بر میدارم میگوید" پول خرد ندارم لطفا کارت بکشید"و هیچ جواب سلام رانمی دهد کارت می کشم و بدون خداخافظی خارج می شوم وررودی مترو پراز مردمی است که با عجله حرکت می کنند نگاهی به چهره آنها می کنم و مطمئن می شوم شادی این مردم به غارت رفته چون هیچ نگاه خندانی نمی بینم. تمام حرکات با شتاب انجام میشود چهره ها سردو بی روح به نظر می رسد و زمان به سرعت در حال حرکت است
وارد ایستگاه می شوم خانمی با یک بسته بارویک دختر بچه قشنگ کنار پله برقی ایستاده اند به نظر می رسد مشکلی برای سوار شدن پله برقی دارند از خانم می پرسم کمک می خواهی با جواب تند می گوید" نیاز به کمک ندارم " دخترک زیبا با نگاهش به من اعتراض می کند که چرا با مادرش صحبت کردم و من با سکوتم معذرت خواهی می کنم ودور می شوم با گرمی به متصدی کارت خوان الکترونیک سلام می کنم و او با تعجب جواب می دهد و مرا راهنمائی می کند که چگونه باید از دستگاه گذرکنم و من نمی دانم چرا؟ قطار می آید و من وآن دخترک زیبا و مادرش در یک واگن سوار می شویم زیر چشمی به دخترک نگاه می کنم و هر طور شده آشتی می کنیم مادر دختر بار دیگر به دخترک بازیگوش می گوید" میله قطار را رها نکن چون اگر قطار ترمز کند زمین خواهی خورد" و دخترک بعد از لحظاتی باز گفته مادر را فراموش می کند و این بار مادر یک پشت دستی محکم به او می زند دختر از خجالت قرمز می شود و اشک در چشمانش جمع می شود که چرا مادرش جلوی دیگران اورا تحقیر کرده اشکهایش روی صورت قرمز شده غلط می خورد و نگاهش روی من متوقف می ماند من برای او شکلک در می آورم تا شادیش را باز گردانم و در یک لحظه می خندد و دوبار مادرش در گوشش می گوید" چند بار باید به تو بگویم نباید با غریبه ها صحبت کنی" خنده دخترک خاموش می شود و دوبار چهره اش در هم می رود کاش می شد به او بگویم که من گمشده ای دارم در ایستگاه بعدی پیاده می شوند و دخترک فقط با کوچکترین انگشت دست خود از من خدا حافظی می کند بطوری که مادرش متوجه نشود و دوباره خنده به چهره اش برمی گرد و من از این همه صفا لذت می برم یک باردیگر سکوت همه جا را فرا می گیرد ومن می خواهم برای از بین بردن این سکوت سنگین به سلامتی شوفر از مسافران تقاضای فرستادن صلوات کنم صدایم را صاف می کنم به خود جرات می دهم وقتی کاملا آماده شدم ناگهان بلند گوی قطار می گوید" ایستگاه طالقانی" و دوبار با لهجه انگیسی همان را تکرار می کند و من یادم می رود می خواستم به سلامتی شوفر قطار در خواست صلوات کنم. یک ایستگاه آخر قطار را عوض نمی کنم به خیابان می آیم و با نگاهم به دنبال گمشده خود هستم کرایه را حاضر می کنم تا این یک ایستگاه را با تاکسی بروم پس از سوار شدن سلام می دهم و کرایه راتقدیم راننده می کنم و او با عصبانیت می گوید" مثل این که از قیمت تخم مرغ خبری نداری" و من عذر خواهی میکنم و میگویم چقدر دیگر باید بپردازم؟ واو با حالتی تندی می گوید "لازم نیست". کاش می شد از او سراغ گمشده ام را بگیرم پیاده می شوم نگهبان ساختمان سلامی بلند میدهد و من جوابی سرد، من به پایان راهم می رسم ولی ناگفته پیداست شاید تکریم انسانها از بین رفته باشد و بدنبال آن شادی از جامعه رخت بربسته باشد و یا شاید زیاده خواهی ما باعث شده شادی از بین رفته باشد. به اطاق کارم می رسم میزم پراست از نامه ها، از اداره بیمه، از اداره کار، از مالیات ،و از قرار دادهای عمل نشده، از چکهای برگشتی و من می مانم یک دنیا گرفتاری ودیگر فراموش می کنم که گمشده ای هم دارم .
آبان ماه 1390
بیا تاگل برافشانیم ومی درساغر اندازیم
نسیم صبحگاهی خواب از چشمانم ربوده، بی اختیار از تختخواب جدا می شوم، به باغ می روم تا هوای تازه را تنفس کنم، باغ پر از گلهای زیباست و شبنم صبحگاهی چنان جلائی به آنها داده وصف نا شدنی، میوه سبز رنگ درخت پرتقال و شنبم های روی آن چقدر زیباست و رزمشکی با قطره ای از شبنم از آن زیبا تر است لحظاتی به آنها خیره می مانم. محبوبه شب[1] که تا صبح عطر افشانی می کرد به خواب رفته ، ولی هنوز عطرش در هوا حس می شود و بجای او یاس که تا دیشب خاموش بود، کم کم عطرافشانی خود را شروع می کند. زمزمه آرام امواج مرا بی اختیار بسوی خود می کشد. آرامشی همراه با سکوت همه جا را فراگرفته، شاید میهمانی در راه است. هوا هنوز کمی تاریک است، به کنار ساحل می رسم نرمی ماسه ها مرا وادار می کند کفشم را از پا در آورم تا نرمی ماسه ها را بهتر حس کنم، رطوبت هوا صورتم را نوازش می دهد. دریا نجوای آرام دارد ومن گوش به نجوای ا مواج دارم، خورشید سرک می کشد تا ببیند اگر نامحرمی نیست ظاهر شود ومن می نشینم تا نظاره گر زیبائی ظهور خورشید باشم. دریا صاف صاف است بدون هیچ موجی، تابش نور های اولیه خورشید رنگ دریا را طلائی کرده و انعکاس نور تا آسمان دور دست رفته است و من نمی دانم باید به کدامیک خیره بمانم نیمی از خورشید از دریاسر برآورده شاید دیشب خورشید در دریا غروب کرده... آسمان و زمین به رنگ طلائی در می آید. به نظر می رسد می خواهد اتفاق تازه ای رخ دهد و من به شکار لحظه ها خیره می مانم. دریا و ساحل و آسمان به رنگ طلائی در آمدند و سکوت سراسر وجودم را تصرف کرده است و احساس می کنم در حالت بی حسی هستم، پوست صورتم کمی گرم شده مرا از حالت بی حسی خارج می کند، خورشید قدری بالا آمده و گرمای نورش را حس می کنم آرام از جا بلند می شوم، دیگر قادر به نگاه کردن به خورشید نیستم، شاید فقط یک نگاه برای نامحرم حلال است. چنان غرق در تفکر شده ام که احساس می کنم پاهایم سنگین شده و در فرمان من نیست آرام به برگشتم ادامه می دهم و هر آنچه راکه دیده ام دوباره مرور می کنم.
این همه زیبائی برای چیست؟ ویا برای کیست؟ برای اشرف مخلوقات؟ آیا غیر از این است؟ خداوند این ها را برای من وتوآفریده و ما بدون توجه از کنار آنها می گذریم و با هم نزاع داریم که من درست می گویم یا تو ! و گاهی فرمان صادر می کنیم که باید بدون چون چرا اجرا شود و گاهی خود را سایه خدا در روی زمین می بینیم و خود را آموزگار همه می دانیم. فراموش می کنیم که این همه زیبائی برای چیست . اگر اندکی تفکر کنیم شاید دریابیم که کجا هستیم و مورد لطف چه کسی قرار داریم ، آن وقت دیگر نه نزاعی بر سر قدرت باقی می ماند ونه دیگر لازم است معلم دیگران باشیم .
من به برگشت خود ادامه می دهم، دریا مواج شده تا ساحل را بیدار کند و قدرت خود را به رخ بکشد سرعت نسیم زیادتر شده و درختان را به حرکت در می آورد. وارد باغ می شوم، دیگر از شبنمی های صبحگاهی خبری نیست همه آماده یک روز نوشدن و من غرق در تفکر خود آیا این خانه آرائی بخاطر ظهور خورشید بود؟ راستی سکوت صبح دریا در طلوع بخاطر چیست و آرامش همه چیز قبل از طلوع خورشید چه معنی دارد؟
شهریور 1390
. نوعی گل شب بو[1]
جام جم
بنام خدا
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
حدود شش ماه است که فارغ التحصیل شده ام و به استخدام این شرکت در آمدم مدیریت کارگاه شماره بیست با من است و سه روز است که پیشرفت پروژه این واحد با مانع طبیعی روبرو شده است و احساس می کنم با محدودیت زمانی و محدویت هزینه ای که مدیریت پروژه تعریف کرده، راه حلی برای مشکل وجود ندارد. در هیچ کجا شما قادر به حل مشکلی با ثابت بودن این دو فاکتور مهم نخواهید بود. درست دو شب است که تا اذان صبح بیدارم، شاید راه حلی پیدا شود چرا که این اولین پروژه ای است که مسئولیت آن بطور کامل بامن است. در صورت عدم موفقیت مشکلاتی فراوانی برایم پیش خواهد آمد؛ عدم اعتماد به نفس و درآخر شرمندگی از همسرم که بارها جلوی همه مرا مهندس صدا کرده است و فقط یک راه برایم باقی مانده است و آن حل مشکل است، گاهی با خدا راز و نیاز می کنم و گاهی از درخواستم از خداوند خجالت می کشم. در این نبرد حیثیتی یا باید پیروز شوم ویا برای همیشه سر افکنده باشم.
آخرین آرزوی من حل مشکل کارگاه است ، نفسی راحت کشیدن و کودک چند ماهه ام را بغل کردن. او با این که سه ماه بیشتر ندارد مرا بخوبی می شناسد، ولی من با داشتن این همه گرفتاری اور انمی شناسم و از مادرش هم با گردن کج بابت همه بی توجهی هایم پوزش می خواهم .
سی کارگاه هستیم که برای یک پروژه بزرگ ملی کار می کنیم و از طرف مدیریت هر روز بابت پیشرفت پروژه تحت فشار هستیم. مسیر منزل تا کارگاه چهل و پنچ دقیقه است و برای اینکه در طول مسیر خوابم نبرد هر روز رادیو گوش می کنم. روز پدراست و گزارشگر رادیو با مردم راجع به روز پدر صحبت می کند. توسکا گزارشگر گیلکی با لهجه شیرین خود با خانم سالمندی که همراه دختر جوان خود بود، مصاحبه ای انجام می داد که سخت مرا تحت تاثیر قرار داد. مدتهاست گفتمانی با این محبت نشنیده بودم. توسکا کار خود را خوب بلد است، ولی خانم شمالی نیز با محبتی توام با احترام صحبت می کند که سالهاست آرزوی شنیدن آنرا را داشتم. لهجه اور ا نمی فهمم .این کفتگو آنقدر با محبت انجام شد که ساعتها به فکر فرو رفتم، گمشده ام را پیدا کردم احساس می کنم راه حل مشکل را پیدا شده است! و آن عاطفه ای که باید درگفتمان ما باشد که سالهاست کمرنگ شده است و امروز یکباره خود نمایی کرد، در ذهن خود مرور می کنم دخترک جوان شمالی را که با لهجه فارسی نیمه شکسته صحبت می کرد و قادر نبود در صحبتهایش عاطفه ای رد و بدل کند، ولی مادر با شهامت از خبرنگار پرسید: نامت چیست، چرا از من سوال می پرسی. محبتی در گفتمانش حاکم بود که حتی توسکا را هم تحت تاثیر قرار داد. اشکال کار ما در گفتمان بی عاطفه است! واین باعث شده حرف همدیگر راخوب درک نکنیم. این باعث شده کمتر گوش کنیم و بیشتر حرف بزنیم. در گفتمان بی عاطفه هیچ منطقی حاکم نیست ، فقط حق باگوینده است وشنونده همیشه باید شنونده بماند و نظرش برای خودش محترم است. در گفتگوی بی عاطفه استعدادها رشدی نخواهند داشت و فقط شنوندگان آن باید بله قربان گو باشند، گفتمان بی عاطفه ضایع کردن حقوق شنونده است.
من امروز تصمیم دارم آنچه آموختم را در کارگاه پیاده کنم می خواهم با آخرین توانم با کارگران صحبت کنم که احساس کنند من پدر آنها هستم، دیگر هرگز از بالا به آنها نگاه نخواهم کرد. خانم منشی می داند که بیش از یکبار نباید مرا از طریق بی سیم صدا کند. ولی دوبار به او تاکید می کنم، کار مهمی است سعی کنید حتی یک بار هم مرا صدا نکنید با نهایت خضوع با کارگران صحبت می کنم همه تعجب کردند. چرا که یک لحظه به اشتباه برای احترام به آنها کلاه ایمنی را از سر برداشتم و این باعث تعجب همه شد! با آنچه از گزارشات توسکا آموخته بودم، صحبتم را شروع کردم. مقنی میانسالی گفت من پیشنهادی برای حل مشکل دارم، مردی از حاشیه کویر بود با چهره ای آرام، چندین بار پوزش خواست و بعد راه حل خود را گفت، من هم که اهل کویرم با لهجه با او صحبتم کردم تا راحت تر صحبتش را ادامه بدهد. راه حلش اساسی بود و من غرق تعجب شدم. چطور این راه کار به ذهن من نرسیده بود. آنقدر هیجان زده شده بودم که اگر صورتش غرق عرق نبود حتما او را بوسیده بودم با این راه حل در دو روز آینده مشکل پروژه حل خواهد شد. در حال تشکر بودم که دیدم خانم منشی وارد شد. او حق آمدن به این قسمت کارگاه را ندارد. گفت" آقای مهندس عجله کنید از دفتر مرکزی شما را می خواهند و ادامه داد: چون بی سیم شما خاموش بود، مجبور بودم خودم بیایم. از دفتر مرکزی دورنگار آمده با دو فوریت که ساعت 12 جلسه دارید" من هنوز به فکر راه حل مقنی بودم. گفتم باشد. خانم منشی گفت" فقط نیم ساعت فرصت دارید" با عجله خود را به دفتر مرکزی رساندم، وقت ناهار و نماز بود و بعد از آن جلسه شروع می شد. موضوع جلسه بررسی علل تاخیر درپیشرفت پروژه اعلام شد. سخنرانی با حملات به کارگاه شماره بیست شروع شد و حتی اسم مدیریت کارگاه برده نشد. احساس کردم مرا در دادگاه نازیها محاکم می کنند و با سخنران تندی تاخیر در کار پروژه را به باد انتقاد گرفتند و به نظر می رسید می خواهند مرا اخراج کنند و من ساکت بودم کاش می شد موضوع امروز را برای آنها باز گو کنم، ولی مجالی برای دفاع ندادند وناگهان به یاد اخراج دکتری افتادم که چند روز پیش خانم وزیر در همان جلسه گفتگو او را اخراج کرده بود! ساکت شدم آقای مدیر از چنان ارتفاع بلندی با ما صحبت می کرد که فکر می کردی سایه خداست و همه صحبتهای ایشان را یادداشت می کردند و من به فکر ابتکار مقنی بودم و گفتم یاد حکیم بخیر که کتابش را شست و ما باید فکرمان را بشوئیم. آقای مدیر با صدای بلند می گوید" این یک پروژه ملی است دشمنان ما با انجام پروژه ما مخالف هستند و می خواهد روند آن راکند کنند، شما تمام دقتتان را صرف پیشرفت پروژه کنید" و بدون اینکه اجازه صحبتی به کسی بدهند جلسه تمام شد و همه از من پرسیدند چرا دفاع نکردی؟ چرا چیزی نگفتی؟ و پاسخ من این بود که از این به بعد در گفتمان بی عاطفه شرکت نخواهم کرد. ولی مطمئن بودم که هیچکدام از همکارانم منظور مرا نمی فهمیدند... .
من نگویم که مرا از فقس آزاد کنید....
بنام خدا
مناظر شهر ماسوله همیشه برایم جذاب بوده است.پنچره ای کوچک از چوب در میان سنگها محصور و در کنارش گلدانی از گلهای شمعدانی، این گلدان برای خوش آمد گوئی به عابران کوچه است، یعنی به کوچه ما خوش آمدی و گلهای شمعدانی با لبخند این خوش آمد گویی را تکرار می کند.شاید دارایی صاحب خانه همین یک گلدان باشد ولی باز هم این یکی را به تو هدیه می کند و همین باعث شده شهر ماسوله، ماسوله بماند.حس من در دیدن این گلدانها حس همنوع دوستی است، حس مسئولیت ، حس احترام به همنوع ، حس احترام به طبیعت است و احساس می کنم تمام شهر خانه من است. امسال در خیابانهای شهر هم گلدانهائی از گلهای شمعدانی به چشم می خورد. ولی اینجا حس خوبی ندارم چرا؟ نمی دانم، این گلها خوش آمدگوئی بلد نیستند. به فاصله هر چند متر، یک گلدان بزرگ از گلهای شعمدانی، چرا گلها ساکتند؟چه چیز باعث سکوتشان شده؟ چرا زیبائی گلهای ماسوله را ندارند؟ چرا صدایشان در گلو خفه شده؟ چرا بهت زده هستند؟
گلدان این گلها از آهن است. فلز زور گویان ! آهن مرا به یاد میله های زندان می اندازد. این فلز همیشه طرفدار زور بوده و هست، راه را بر بیچارگان بسته و حق آنها را برای زورمداران مصادره کرده است در طول تاریخ برای حکومت بر مردمان بیچاره از این فلز استفاده شده این فلز برای بیچارگان همیشه ترس آور بوده گاهی بشکل نیزه ، گاهی سپر و گاهی کلاه خود. این فلز هرگز یاریگر محرومان نبوده درشهر پل عابر پیاده برای کسانی است که پیاده هستند واین اولین مورد استفاده از آهن در طول تاریخ است که کمک به بیچارگان کرده، ولی راستی اینگونه است؟من وتو باید از پل عبور کنیم که آقازاده با کراوات و کت در ماشین شخصی خود با سرعت هر چه بیشتر در سواره رو براند و خیال آسوده باشد و هرگز نگران چیزی نشود او در سرمای هیجده درجه کولر اتومبیل با طرح ترافیک می راند و من تو برای آسودتر بودن خاطر او باید از پل عبور کنیم عرض عبور برای من وتو عرض پل است و عرض عبور برای ایشان عرض اتوبان ، سهم من وتو از سوار رو مساحت کفشهایمان است ولی برای ایشان تمام ماشین شخصیشان و وقت سفر من وتو با زیرپوش مملو از عرق آویزان از میله های اتوبوس درست مثل لاشه گوسفندان که از کشتار گاه می آورند، در شهر مسافرت خواهیم کرد و او با ماشین تک سرنشین .این آهن است که مرز بین ما با او را تفکیک می کند هر جا حصاری از آهن است پشت آن زورمداری است که از ترس به دور خود حصار کشیده، وگرنه برای جدائی مرزها ، نهرآب، درخت بید و حدی به کوه کافی بود.حصار و آهن چه مفهومی دارند و به شهروندان چه می گویند؟" هرجا که حصاری نباشد می توانی داخل شوی" وقتی ازصبح تا شب از میان آهنها عبور کنی هر جا که آهنی نبود می دانی حق عبور باتوست تجاوز به حق دیگران در جائی که آهن نیست حق تو خواهد شد. گرفتن رشوه، خوردن حق یتیم، پایمال کردن حق دیگران در جائی که حصاری نیست حق تو ست و آن گاه این خواهد شد که می بینی !آهن منشا خشونت است وچون زور می گوید تورا وادار به زورگوئی می کند آهن زبان منطق را نمی فهمد و همنشینی با آهن تور را بی منطق خواهد کرد آنها که شهر را پراز آهن کردند نمی فهمند که چگونه زندگی آیندگان را خراب خواهند کرد.راستی اگر کاربرد آهن مفید باشد باید وجدان تعطیل می شد که شاید شده و افسوس از روزی که دیگر دیر شده باشد زورگوئی باعث از بین رفتن وجدان بیدار،معرفت ، همنوع دوستی و فاصله گرفتن از روز جزاست.وقتی راه با نرده های آهنی تعیین شود وجدان به خواب خواهد رفت و دیگر نگاه به جاهایی است که نرده ای نباشد و هرکجاکه نرده نباشد دیگر وجدان قضاوتی نخواهد کرد آن وقت همیشه حق با تو خواهد بود ودیگر حرام و حلال مفهوم خود را از دست خواهند داد.
خرداد 90
از ابیت آباد تا قلعه طبس
بنام خدا
سالها پیش که کتاب قلعه الموت را می خواندم یک پرسش بی پاسخ برایم مانده بود. آنها چگونه فدائیان فرقه باطنی را تربیت می کردند که مرگ را اینگونه به سخره می گرفتند؟ استادانشان در آن قلعه به آنها چه می آموختند که هیچ ترسی از مرگ در وجود آنها باقی نمی ماند؟ نگاهشان به مرگ، مثل نگاه ما به یک گل وحشی بود ،آنقدر ساده مثل گذشتن از جوی آب و یا شاید خیلی ساده تر، این چه آموزشی بود؟ که اینگونه فدائی می آفریند. گمان من این بود که تغییر فیزیکی که در بدن این فدائیان در قلعه طبس ایجاد می کردند باعث این همه رشادت آنها می شد.
با دیدن فیلم حمله به برجهای دوقلو دیدیم که خلبان در فاصله کسری ازثانیه عمرش هنوز به عقاید رهبرش فکر می کرد و درآخرین لحظات با چرخاندن هواپیما به یک زاویه باعث شد بالهای هواپیما به طبقات بیشتری برخورد کند و این نشان می دهد تا دم مرگ هنوز به عقاید رهبرش ایمان دارد. تنها کسی که می داند تا لحظاتی دیگر چه اتفاقی خواهد افتاد اوست و او هنوز فکرش کار می کند. من حق بودن یا حق نبودن این مسئله را کاری ندارم به فکر رهبریت این جریان هستم . او چه به یاران خود می آموزد؟ که این گونه وفادار می ماندند.
پس از ده سال سازمانی با آن همه پول و امکانات نتوانسته بود رهبر گروه را بیابد. هزینه های سنگینی شد برای خریدن آبروی رفته، ولی هیچکدام جوابی نداد. تا پس از ده سال تعقیب سازمان سیا او را یافت او در خانه ای چند صد میلیون دلاری زندگی می کرده! جسدش را برای حرمت بیشتر به قانون حقوق بشر در دریا انداختند! و بارها زندگی موقر اورا نشان دادند هیچ محافظی نداشته، کنار تخت اش کشته شده بود و تنها محافظ وی همبستر او بود و او نیز کشته شد به جرم سپر انسانی! تمام وسایل آشپزخانه او یک ماهی تابه و یک ملاقه بود و فقط یک کلمن آب ویک ظرف برای خوردن آب ودرست به شکل زندگی سربازانش در غارها زندگی می کرد اونیز با همه امکاناتی که در اختیار داشت اینگونه زندگی کرد و امپریالیسم خبری این تصویر زندگی او را بارها برای کوچک کردنش نشان داد (برای آنان که مفهوم پرواز را نمی فهمند، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر می شوی) ولی وفادارنش با دیدن این تصویر در یافتند که او یک رهبر واقعی بود و این تصاویر باعث شد مجددا پیمانشان را مستحکم کنند دیدن وضع ساده زندگی او برای مریدانش یک تحول انقلابی است و آنها در رسیدن به اهداف خود مصمم تر خواهند شد. رئیس دولت امپریالسیم چه ساده می گوید" سر را از تن جدا کردیم" و در عین زبونی ادعای رشادت می کنند کشتن یک مرد تنها در تاریکی شب با چندین مزدور آموزش دیده آیا رشادت است؟ فتح کدام قلعه انجام شده؟ شاید امروز دیگر رهبرشان نباشد ولی افکار او به قوت خود باقی است. شما ماری را زخمی کردید و به زودی منتظر عقوبت کارتان باشید و بدانید این عمل به افزایش حضورتان در مناطق اشغالی کمکی نمی کند وبه زودی باید کلیه مناطق تحت اشغال را ترک کنید. نه به میل خود که به زودی تمام فدائیانی که رهبرانش را در کمال بیرحمی کشتید این شروع ماجراست، نه پایان آن. با نشان دادن تصویر واقعی زندگی رهبرانشان حقانیت آنها ثابت و با پایکوبی بی دلیل شما رو به زوال بودن خود را ثابت کردید.
آیا کشتن یک چریک پس از ده سال تعقیب توسط سازمان سیا بزرگترین سازمان جاسوسی دنیا با آنهمه امکانات پاکوبی دارد یا سرشکستگی آیا ابروی شما بیشتر رفت یا طرف مقابل ؟ شما که ادعا می کنید سوزنی را در انبار کاه پیدا خواهید کرد چه شد که برای پیدا کردن یک چریک پیر به ده سال زمان نیاز داشتید. قدرت سازمانهای جاسوسی شما گوش دنیا را کر کرده ولی در امتحان عملی نمره صفر گرفتید آیا شما باید در برنامه هایتان دو بار رنگ عوض کنید؟ چون این برگ هم سوخت، ولی طرف مقابل با استواری به راه خود ادامه خواهد داد و شاید جنگ بعدی شما در خاورمیانه جنگ عدالت اجتماعی باشد دیگر جنگ برای دمکراسی طرفداری ندارد باید فکر دیگری بکنید
محمد بوعزیز فدائی دیگری بود برای آزادی، او رهبر خود بود یگانه عمل کرد نه به ابیت آباد رفته بود و نه در قلعه طبس او را جراحی کرده بودند. مردی از جهان عرب بود، سوخت تا نورش به زندگی اعراب روشنی ببخشد، نام او در تاریخ باقی خواهد ماند و او ثابت کرده که رهبران سیاسی دیگر قادر به حل مشکلات مردم خود نیستند و راه حل مسئله راه دیگری است.
پس فدائی چگونه آفریده می شود؟ شاید این ظلم است که فدائی می آفریند و این ضایع کردن حق دیگران است که باعث می شود فدائی بوجود بیاید و سرنوشت تاریخ را بدست گیرد......
خرداد 90
گویش خاموش
گویش خاموش
نگاهی به اطراف دارم، احساس عجیبی است همه چیزهائی که در اطرافم هست بامن سخنی دارند و من گویش آنها را نمی فهمم. به زمین خیره می مانم، تا از جائی شروع کنم. به فرش زیر پایم خیره می شوم. گبه، کاری از دختر کوچ نشین . آیا این یک کف پوش ساده است؟ یا تنها مرا از گرما و سرما حفظ می کند و راستی دکوراتور چه دقیق رنگ زمینه شکلاتی فرش را با رنگ مبلمان ست کرده و به خیال خود شاهکاری انجام داده است! و بجای گلهای ریز قرمز ، زرد و سبز داخل گبه ،گلدانی از گلهای مصنوعی روی میز قرار داده تا همه چیز کاملا باهم ست باشد. ولی راستی دخترک کوچ نشین با فرش گبه چه پیامی برایمان دارد؟ زمینه به رنگ شکلاتی ساده و بی آلایش و در گوشه ای از آن تعدادی گل ریز قرمز و زرد و در کنارش نشانه هائی از رنگ سبز. به آن خیره می مانم تا دریابم که دخترک جوان کوچ نشین چه پیامی دارد. او سرشار از شوق جوانی است . طبیعت را دوست دارد و به کوچ عشق می ورزد، سکون را دوست ندارد و عاشق رفتن است و لذت بردن از طبیعت زیبا و مناظری که سالهای گذشته از آنها خاطرات زیادی داشته.
دخترک کوچ نشین زاده طبیعت است از روزی که به دنیا آمده با طبیعت انس داشته و معلم او طبیعت بوده است. زمان نوزادی را برپشت چهار پائی با خیره ماندن به آسمان سپری کرده، زمان کودکی برای برادر ویا خواهر خود مادر بوده و در زمان نوجوانی با سختی ها نبرد کرده و اکنون دنیائی از معرفت شده ،او از خورشید آموخته که باید سوخت تا نور ایجاد شود و از رود آموخته که باید رفت تا به دریا پیوست ، او سخاوت را از زمین، طراوت را از سبزه زار و امید را از فصول مختلف یاد گرفته و در ذهنش حکاکی شده است. پس باید بدانیم که کشف رمزش ساده نیست .
زمستان دارد تمام می شود و شوق رفتن به کوچ او را بی تاب کرده است. صبحگاهان از چادر خارج می شود و به صحرای دور دست نگاهی می اندازد . وقتی نشانه های بهار را در دور دست می بیند سرمست از شوق بهارمی شودو نشاط درونی خود را اینگونه باما قسمت می کند و گبه را می آفریند تا با پیامش به من وتو بگوید. شاد باشید، بهار آمد. آیا من و تو شوق اورا حرمت می نهیم و پیامش را درک می کنیم . او می گوید شاد باش، بهار آمد، من نشانه های آنرا دیده ام . او می گوید بهار آمد ، باید به دامن صحرا رفت و لذت برد. زمستان و سکونش به پایان رسیده او سرشار از این شوق کوچ، می خواهد من و تورا به وجد آورد و من وتو ودکوراتور چه تعبیر غلطی ازاین موضوع داریم . آیا ست شدن رنگها لذتی دارد؟ چه لذتی ؟ و یا چه پیامی برایمان دارد. چقدر دور از پیام دختر کوچ نشین، واین چیزی نیست جز ادغام دو فرهنگ ناموزون، فرهنگ مصرف و فرهنگ تقسیم عشق با دیگران، این دو فرهنگ هیچ ارتباطی باهم ندارند و ادغام آنها صحیح نیست. فرهنگ مصرف فرزند خلف سرمایه داری آن دیگری فرزند طبیعت ناب، زاده شده در دل طبیعت، استوار مانند کوه ، سخاوتمند مثل زمین، وجاری همانند رود، او آنچه آموخته از طبیعت بوده. و این یکی هرروز افسوس خوردن برای عقب افتادن در مسابقه مدگرائی و نتیجه از دست دادن دوستان، دوستانی که تا دیروز غمخوارت بودند و امروز رقیب این مسابقه شدند آنهایی که تا دیروز یار تو بودند دیگر درد دلهای تورا گوش نمی کنند . سفره معرفت همجا گسترده بود ولی امروز معرفت معنی ندارد و در این شتاب نفس گیر دیگر کسی برای دیگری وقتی ندارد. و آن دیگری نشاط کامل برای رفتن و امید به آینده، پر از معرفت ،پر از صفا و کاملا بی آلایش. و من وتو کجای این ما جرا هستیم، و این مسابقه نفس گیر تا پایان زندگی ادامه خواهد داشت این تحفه غرب است برای من و تو! بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم.
دختر کوچ نشین می گوید بهار آمد پیام او، پیام امیدواری است یعنی امیدوار باش بهار تونیز از راه خواهد رسید. امیدوار باش و از خانه خارج شو تا نشانه های بهارت را ببینی. او نوید می دهد که زمستان و سختیهایش پایانی دارند و باید هر روز پر از شوق بهار باشی که به زودی بهارت از راه خواهد رسید و چه لذتی دارد که هر روز با این پیام شروع شود. ولی حیف! که ست کردن رنگها با هم، ما را از این مفهوم واقعی دور کرده است.
اردیبهشت90 - مسلمی
ادامه مطلب
کوچه باغ
برف پیری که بر سر می نشیند دوست داری به زمانهای گذشته برگردی و ببینی که از آنچه میباید می اندوختی ،چه اندوختی .و من امروز می خواهم به چهل سال قبل برگردم.آنجا که دوران نو جوانیم راگذراندم .آخرین بار شروع فصل بهار بود که من به آنجارفتم. مادرم کت پدر را برایم کوتاه کرده بود ومن باپوشیدن آن کت احساس بزرگی می کردم .ولی خیاطی مادر خوب نبود چون هنوز شانه های کت اندازه پدرم بود و با آن کت وارد ده شدم. به کوچه باغ رفتم .و مشامم پرشد ازبوی عطر شکوفه بادام و در کوچه باغ با هم سن و سالهای خودم گردو بازی را شروع کردم. امروز می خواهم به کوچه باغ برگردم می خواهم خانه کدخدا که مشرف به استخر ده است را از نزدیک ببینم می خواهم صلابت کدخدا کنار اسب سفید خال خالی را دوباره تجسم کنم کلاه نمدی او کاملا در خاطرم هست و ساعتش را که با زنجیر نقره ای در جیبش میگذشت را بخاطر دارم .کدخدا واقعا کدخدابود. می خواهم بروم و جای عمه سکینه را ببینم و خواندن شاهنامه اش را بیاد بیاورم او یک سال بعد از ازدواجش با مراد علی شوهرش را در جنگ از دست داده بود او هر روز بر سکوی کنار استخر می نشست و برای بچه های ده شاهنامه می خواند او تنها زن باسواد ده بود و پایان داستان شاهنامه را به رشادتهای مراد علی وصل می کرد و خوشحال از این بود که شوی او هم به تاریخ پیوسته این کار هر روز عمه سکینه بود داشت یادم می رفت بگویم یک ماموریت دیگراو دور کردن سگ گله از کنار چشمه بود و سگ بخوبی فهمیده بود که نیاید از چمشه آب بخورد و برای آب خوردن به خروجی استخر می رفت .ودیگر عمه سکینه به او کاری نداشت .من هم درکلاس شاهنامه خوانی عمه شرکت می کردم چون در پایان کلاس به ما گردو جایزه می داد وتاکید میکرد که اگر بفهمد کسی گردو بازی کرده دیگر هرگز به او گردو نخواهد داد. یادم هست یک روزصبح تنها کنار عمه بودم از او پرسیدم داستان چوبی که در دست داری را می دانم ولی قصه تاری که هر روز باخود می آوری را نمی دانم با صدای تند پرسید تو پسر کیستی؟ من خجالت کشیدم نگاهی بمن کرد و مرا شناخت سرش را زیر انداخت تار را برداشت گفت یادگار مراد است .سرش همچنان پائین بود من سوال بدی پرسیده بودم! دست پاچه شدم گفتم بلدی؟ ساز را کوک کرد شروع به نواختن کرد چنان صدائی از ساز خارج شد وصف ناشدنی اشکهای عمه را می دیدم که بر تار می چکدو او همچنان سرش پائین است تمام رگهای بدنم با صدای تار می لرزید.
نگاهی به اطراف کردم دیدم کودکانی که کنار چشمه تا لحظاتی پیش ظرف می شستند ایستاده به حالت خبردار و زمین را نگاه میکنند من کدخدا را دیدم که به احترام ساز عمه از اسبش پیاده شدو ایستاد .من هم از جای برخواستم و ایستادم و او همچنان می نواخت من تا به امروز صدای چنین موسیقی را در فضای باز نشنیده ام . میر وم که خاطرات آن روزها تازه گردد. درست یادم هست که کلاس شاهنامه خوانی آن روز تعطیل شد. من میروم تا بازگشت گله از صحرا را تماشا کنم .گوسفندان بعداز خوردن آب از چشمه بطرف صاحبان خود میرفتند و چنان عاطفه ای ردوبدل میشد که انگار هر دو همدیگر را درک می کردند ومن این منظره را دوست داشتم من خروس ده را دوست داشتم او جانوران موذی را شکار می کرد و با صدای کلفت مرغ ها را دعوت میکرد که آنها را نوش جان کنند.پرهای خروس آنچنان خوش رنگ ولعاب بود که به نظر می رسیدالان از حمام آمده و زیر نور خورشید رنگهایش برق می زد. آنجا همه چیز بوی زندگی می داد ! بابا علی که حدود صد سال داشت در طلوع خورشید همراه همسر و یک چهارپا که بساط چای و ناهار بر پشت او بود هر روز بطرف کشتزار می رفتن و با غروب کردن خورشید برمی گشتن من بارها آنها را در کوچه باغ دیده بودم و امروز می رفتم تا پس از چهل سال آن خاطرات را زنده کنم من دخترکانی را باسبدهای میوه در کوچه باغ بیاد می آورم که بوی عطر میوه هایشان فضای کوچه باغ را معطر می کرد لباسهای رنگی وسبدهای پراز میوهای زردآلو و سیب چنان منظره ای در کوچه باغ بوجود می آورد که من هرگز آنرا فراموش نمی کنم . من امروز می خواهم به باغی در ته کوچه باغ بروم که در کوچک چوبی آن با کلید چوبی باز می شود و کلید همیشه بر روی در است. باغ پر بود از درختان میوه وچنان فضای آرامش بخشی داشت ناگفتنی ومن میروم که تمام خاطراتم را زنده کنم .من از شهر خسته شدم میروم تا جستجو کنم گمشده ام را. چهل سال است منظره برگشت گله را ندیده ام ! خروس را با بالهای رنگی ندیده ام !شاهنامه خوان شهر را نمی شناسم ! در اطرافم هیچ چیزی اصالت خود را ندارد ! سیبهای سبز فرانسوی بوی عطر ندارد! و موز میوه وطنی نیست و بوی عطر ش را پس از 8 ماه جدا شدن از درختان از دست داده است! من مرغانی را که راه رفتن بلد نیستند و تاجشان یک وری است را دوست ندارم! خروس تاج شکسته سفید را دوست ندارم ! شاهنامه ای را که فارسی وان می خواند توهین به من است!من سیب گلاب را می خواهم که عطرش اطاق را پرکند !و شاهنامه خوانی را می خواهم که از دل سخن بگوید! من کدخدا می خواهم که شکل کدخدا باشد!و من بابا علی را می خواهم که الگوی زندگیم باشد!
به ده می رسم ورودی ده استخر است که کنار چشمه اش سگ گله نشسته بی ا عتنا به آنچه در اطرافش میگذرد درختان گردو سر به فلک کشیده اند و همه استخر سایه است به کنار استخر می روم بوی بد آب مشامم را آزار می دهد سقف خانه کدخدا ریخته و می فهمم که جز سگ هیچ موجود زنده ائی اینجانیست .اگر بود جای سگ کنار چشمه نبود . سکوی خالی عمه سکینه هنوز سر جایش هست .چشمانم را می بندم تا شاید بتوانم عمه را در حالت خواندن شاهنامه در ذهن بازسازی کنم. بوی آب آزارم می دهد با عجله خود را به کوچه باغ می رسانم سایه درختان گردو کوچه باغ را کاملا پوشانده و اثری از آفتاب نیست و تارهای عنکبوت وروردی کوچه باغ را بسته بودند. من برگشتم وای کاش هرگز نمی رفتم.
فروردین 1390
نظرات ()
