عید بر عاشقان مبارک باد

                            عید برعاشقان مبارک باد                           
عاشقان عیدتان مبارک باد

یکسال گذشت، از سرزمین عرفات گذشته بودیم و گناهانمان بخشیده شده بود و پاک وارد مشعرش شدیم ودر دل تاریکی شب با او راز و نیاز کردیم واز بخشیدن در عرفاتش شکر گزاری کردیم وارد منا شدیم به فرمان او شیطان سوم را رمی  کردیم و قول دادیم که هرروز اینکار را انجام دهیم و از منیت دوری کنیم قربانی انجام شد و سر را تراشیدیم  که بگوییم می خواهیم از نو بروئیم یعنی که دوباره می خواهیم دانه پاک بگاریم که از آن دانه بروید انسانی بدون منیت، بدون ترس از فردا، و بدون خشم و با نوای عشق و دیگر منی نباشد که منیت کند و چشم دلش به دنیا روشن شده باشد  همه چیز از نو و عید راجشن گرفتیم که دیگر پاک پاکیم وآگاه از آنچه بر ما گذشته بود با رمی  دو شیطان دیگر قول دادیم که دیگر ترسی در ما نباشد و از خشم دوری کنیم و چراغ دل افروخته رفتیم که طوافی انجام دهیم تا مقبول افتد نیت کردیم که از این پس فقط باید به ما تبدیل شویم تا وجود معشوق را در دل حس کنیم پا جای پای هاجر گذاشتیم و قول دادیم که هر کاری را فقط باید  به قصد قربت انجام دهیم و حالا یکسال گذشت منیت سر جایش هست، ترس از دست دادن آزارمان میدهد، خشم بما نزدیکتر شده، و در این بازار مکاره فقط منافع ما با اهمیت است و من جای همه مارا گرفته است حیف نبود همه را ازدست دادیم قولهایمان را زیر پا نهادیم آنهم با چه کسی؟ هر چه از او خواسته بودیم داد هر آرزویی در حرمش کرده بودیم محقق شد و ساده از کنار آن همه لطفش گذشتیم.بیائید تا دیر نشده روی از شیطان بگردانیم و در این عید طلب بخشش کنیم و دوباره شروع کنیم و باز از اول از همان شیطان سوم یعنی منیت دوری کنیم که پیر بلخ آن را به موش موزی تشبیه  کرده است.

صد هزاران دام و دانه‌ست ای خدا                     ما چو مرغان حریص بی‌نوا

دم بدم ما بستهٔ دام نویم                               هر یکی گر باز و سیمرغی شویم

می‌رهانی هر دمی ما را و باز                         سوی دامی می‌رویم ای بی‌نیاز

ما درین انبار گندم می‌کنیم                            گندم جمع آمده گم می‌کنیم

می‌نیندیشیم آخر ما بهوش                           کین خلل در گندمست از مکر موش

موش تا انبار ما حفره زدست                         واز فنش انبار ما ویران شدست

اول ای جان دفع شر موش کن                       وانگهان در جمع گندم جوش کن

 

   + مسلمی نائینی - ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٢

مسافرت نامه

به نام خدا

مسافرت نامه

ساعت 9 شب بعداز 12 ساعت پرواز هواپیما در فرودگاه سیدنی نشست زمان زیاد پرواز و ساعت ها پرواز بر فراز اقیانوس سفر را هیجان انگیزه کرده بود فاصله محل اقامت تا سیدنی دو ساعت بود هوا کاملا رطوبتی و دلچسب بود و به نظر می رسید از جنگل انبوهی  عبور می کردیم پس از رسیدن مرا به اطاقم راهنمائی کردند که پنجره ای به بیرون داشت نسیم خنکی می آمد و حس می کردم در نزدیک دریا هستم صدای جیرجیرکها و خنکی هوا باعث شد ساعتها به آنها فکر کنم و شاید تا صبح خوابم نبرده بود با صدای فریاد طوطیان به خودآمدم صبح شده بود صدای همه پرندگان میامد ولی  فقط صدای یاکریم برایم آشنا بود مرا به یاد تهران قدیم انداخت راستی یا کریم های تهران کجا رفتن که دیگر آوازشان را نمی شنویم و با دقت صدای آنها را گوش کردم بیاد ایام گذشته، نسیم خنک صورتم را نوازش می داد و کم کم آفتاب مرا از رختخواب جدا کرد زیبائی گلهای  باغچه و مرتب بودن همه چیز باعث آرامش بیشتری می شد  بعداز صبحانه برای خرید آماده شدیم باید قبل از خروج از خانه حتما ضد آفتاب می زدیم و سپس خارج شدیم خیابانها کاملا خط کشی شده بود وتا فروشگاه مناظرجدید را براندازمی کردم فروشگاه خیلی بزرگ بود و کاملا مرتب و خرید از روبات  برایم جالب بود مناظر شهر و ساحل زیبای آن را هرگز فراموش نمی کنم در باغ وحش سیدنی نمایش غذا خوردن پرندگان وحشی کاملا مرا تحت تاثیر قرار داد و مرا به عالمی برد که بارها آرزویش را داشتم قدرت خلقت خداوند را با چشمان خود بار دیگر دیدم  و تا ساعتها بعد در تعجب بودم  و به یاد این بیت زیبا فتادم "مُردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم؟ " در این نمایش بقدری حرکات انسان و حیوان بهم نزدیک شده بود که در بعضی مواقع تفکیک آن مشکل بود. دیدار از حیاط وحش دریائی (آکواریم) و تنوع زیاد حیوانات زیر آب برایم خیلی جالب بود و تعطیل مغازه های شهر بعداز ساعت 5 مرا بیاد حکومت نظامی می انداخت .روزها گذشت تا کمی مسائل عادی شد به یاد نوشته های ایرج پزشک زاد افتادم راستی داستان دائی جان ناپلئون یک داستان امریکائی بود ویا ارباب از او خواسته بود این چنین بنویسد ولی هر چه بود من در گوشه گوشه شهر حضورارباب را حس می کنم مخصوصا با نگاه به اسکناس ها، بله او همه جا بود و دائی جان راست می گفت من حضور او را می دیدم در رای گیری که حتما باید رای می دادی و اگر نه، تورا به دادگاه احضار خواهند کرد و جالب اینکه فرم رای را باید با مداد پرکنی تا اگر موافق نظر ارباب نبود براحتی پاک شود. و اما جالب تر از همه، اونجا هم ولایت فقیه دارد با یک تفاوت ساده و آن اینکه ازطرف ارباب تعیین می شه و قدرتش ورای مجلس و رئیس جمهور هست و حقوق یک کارمند انگلیسی سه برابر حقوق دیگران است و تمام شرکتهای بزرگ توسط مدیران انگلیسی اداره می شوند و باز جالب تر از آن اینکه در تمام پارکها یک تابلو نظر شما را جالب می کند که روی آن آمار بومیان منطقه قبل از حضور آقایان چند نفر بوده و هرگز کاربرد این آمار را نفهمیدم  و من در این مدت کوتاه حتی یک نفر بومی در شهر ندیدم، تاریخ نوشته شده این کشور فقط تا 150 سال پیش است و بس، نه رقص بومی و نه غذا بومی و نه لباس بومی وجود دارد شاید ارباب در این باره دستوری صادر کرده باشد. از این مسئله که بگذریم طبیعت بکرو تنوع موجودات ومناطق دیدنی  و سواحل این کشور بی نهایت زیباست و اگر جرات می کردم می گفتم بهشت روی زمین است.

   + مسلمی نائینی - ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢۱

عقل کلی و عقل جزئی

بنام خداوند کیهان و جان که هرگز نگنجد به وصف و بیان

خداوند صلح و خداوندعشق که هستی بپا کرد از بهرعشق

 پنج حسی هست جز این پنج حس

آن چو زر سرخ و این حسها چو مس

اندر آن بازار کاهل محشرند

حس مس را چون حس زر کی خرن

 

 عقل کل و نفس کل مرد خداست

عرش و کرسی را مدان کزوی جداست

مظهر حق است ذات پاک او

زو بجو حق را و از دیگر مجو

عقل جزوی عقل را بدنام کرد

                                             کام دنیا , مرد را بی کام کرد

   + مسلمی نائینی - ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢

حج 92

                                            به نام خدا

                   ....گفتم چوخواهی رنج من آن رنج باشدگنج من

برای اولین بار با لباس احرام از درب مروه وارد شدم در طول راه قبل از  رسیدن به صفا با تعجب به مردم نگاه میکردم از ملیتهای مختلف با رنگهای مختلف ولی همراه هم دریک هدف مشترک پا جای پای هاجر می گذارند. و طول صفا مروه را طی می کنند با خودفکر میکنم مگر هاجر چه کرده بود ولی شلوغی مسیر و وجود ملیتهای مختلف اجازه تمرکز فکر را نمی دهد به صفا که رسیدم درست پائین کوه صفا گوشه ای از خانه خدا معلوم میشود و همین مقدار برای خارج شدن اشک شوق کافیست ."الله اکبر" وسراسیمه برای دیدن کعبه بسویش می روم و بدون اراده در صف طواف قرار می گیرم و الله اکبر گویان به گردش می چرخم طنین الله اکبر تمام وجودم را تسخیر می کند  از مقام ابراهیم میگذرم، و احساس آرامش عجیبی است به محل شکاف کعبه برای تولد علی خیره می مانم و نسیمی که از این طرف می آید حتما نسیم بهشت است ولی خیلی زود تمام می شود به سنگ بهشتی خیره میشوم و دور اول به پایان می رسد. باید آرزو می کردم ولی فراموش کردم به طواف ادامه می دهم تا دور هفتم و به احترام ابراهیم نماز پشت مقام ابراهیم  و روبه کعبه می خوانم ولی هنوز همه چیز برای من غیر قابل درک است احساس می کنم تا چند دقیقه دیگر به حضور پذیرفته خواهم شد و طنین الله اکبر مرا با خود به فضای کعبه می برد گاهی خنده و گاهی گریه ولی هر دو از شوق است ومن قادر به تفکر نیستم  بی صبرانه منتظرم که به حضور پذیرفته شوم ولی چگونه یا چطور نمی دانم آرزویم را تکرار می کنم."خدای کعبه می خواهم چشم دلم بینا شود"  نماز شکر را به جا آورده به سوی سعی می روم شاید که پس از مراسم به حضورپذیرفته شوم از صفا شروع و بطرف مروه ادامه می دهم گاهی آرام وگاهی تند به همان حالت که هاجر رفته بود ولی داستان هاجر چه بود خدایا هاجر از مقربین بود چرا باید هفت بار طی مسیر می کرد و من در دور هفتم دریافتم هرکس کاری را به نیت خدا و باسعی وکوشش انجام دهد حتما به هدفش خواهد رسید و رمزی از  رموز مراسم گشوده شد شاید بعداز گشوده شدن رموز همه مراسم من را هم به حضور بپذیرند. من رفتم ولی کعبه با نگاهم بود دلم در گروش با خودم زمزمه میکردم"جمعی به تو مشغول وتوغایب زمیانه"  و روزهای بعد سراپا ذوق برای عبادت و نماز به کعبه برمی گشتم و منتظر بودم که چگونه باید  به حضورپذیرفته شوم  وساعتها به کعبه خیره می شدم و فکر میکردم کلید کارم با نگاه به کعبه پیدا خواهد شد ولی هر روز که می آمدم شوق بیشتری داشتم تا اینکه ظهر روز نهم  سرزمین عرفاتش مرا دگرکون کرد هرچه به گناهان خوداعتراف می کردم  ابعاد کرم خدا را بیشتر می دیدم  و همه گناهانم را گفتم و دانستم که بخشش بی نهایت است ولطف بی کران  و بخشی از صفات خدائیش را دیدم بر خود لرزیدم  ودر عرفات دریافتم که خدا مهربان است و بندگانش را دوست دارد و از خطاهای بندگانش میگذردو آنچه او آفریده و می آفریند برای آسایش بندگانش می باشد ودریافتم که خدای مهربان بهشت را آفریده و ساخت جهنم کار اونیست کار بندگانش می باشد و ما جهنم را می آفرینیم و خود و نزدیکان را به آن وارد کرده و عذاب را تولید می کنیم  وآنگاه به بزرگیش پی بردم  تا جائی که در مشعر توان چگونگی عبادت از کف رفته بود در نیمه شب دهم برای عبادت آماده شدم و وقتی یاد سرزمین عرفات افتادم فقط توانستم بگویم" الله اکبر"  برای اقامه ایستاده بودم ولی سکوت حکمفرما بود وبس و در مشعرش نتوانستم که حق مطلب را اداکنم دست خالی برگشتم  چراکه من قطره ای بودم در دریای بیکران خدا  سکوت اختیارکردم و لیاقت بندگی را درخود نیافتم واز اینجا به بعدموانع اصلی راهمان نمایانتر می شود برای رمی شیطان سوم رفتم دریافتم که همان منیت ما شیطان سوم است که باید هر روز رمی کنیم ولی افسوس که ما هرروز تائیدش کرده و باوجود او زنده ایم اگر این شیطان رمی نشود رمی دیگر شیطانها بی فایده است. در راه برگشت به منا با خودم  اندیشیدم که چگونه می توان از منیت خلاص شد دانستم که کاری بس دشوار است  قربانی انجام شد و بخشش در راه خدا را آموختم  و پس از آن تقصیر و باز از خود می پرسم چگونه باید به زیر رفت برای دوباره روئیدن تا تقصیر انجام شود واین درست بعداز رمی شیطان سوم است و کاری دشوارتر از آن ولی هر دو در یک سو هر دو با من من کار دارد و انجامش بس دشوار .  و رفتن به جنگ من کاری دشوار است که هر روز باید انجام شود. و از آنجا به کعبه برگشتم تا طواف انجام دهم دیگر احساس میکردم لیاقت نگاه کردن به کعبه  را ندارم و با سری افکنده طواف انجام شد دیگر آرزوئی نبود برای برآورده شدن و به جای نماز شکر نماز توبه بجا آوردم دیگر دانستم که چشم بینا برای دل لیاقتی دیگری می خواهد و همین که تا اینجا آمدم خیلی هم زیاد است با ندامت به صفا رفتم و نیت کردم هیچ کاری را بجز قربت خدا انجام ندهم برای رمی هر سه شیطان برگشتم شیطان اول خشم و شیطان دوم ترس است که هردو آنها مارا از راه خدا دور خواهد کرد و سپس رمی شیطان سوم هم انجام شد  و روز بعد هر سه شیطان رمی شدند باشد که یاد گرفته باشیم که هر روز باید این سه شیطان را رمی کنیم و اگر توانستیم آنوقت حاجی شده ایم و اگر نه هنوز حاجی در بند شیطانیم با گفتن اذان از این محل خارج شدیم  و تا چشم کار میکرد صف حاجیان برای رمی می آمدند  نگاهی به پشت سر عظمت لشکر خدا را می رساند ونظم و ترتیب حرکت را و احساس می کردی در یک نمایشی شرکت کردی که کارگران آن فرشتگان هستند و ما بازیگران  آن و روز دوازدهم مراسم تمام شد و من خسته از گذشته ام، بازگشتم. خدایا فرصتی ده تا جبرانش کنم اگر لایق باشم .                                                                   

   + مسلمی نائینی - ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٦

خوشبختی

به نام خدا

اودر عنفوان جوانی است. و آرزوی من انتقال تجربیات خودم به اوست که با هزینه گزافی بدست آورده ام و حیف که به آنها گفته اند از نسل جدیدند و تجربیات ما به درد آنها نمی خورد. آنها از نسل  اینترنت هستند و ما از نسل چراغ نفتی، واین باعث شده من نتوانم به آرزویم برسم. راستی چه کسی این فرهنگ را بوجود آورده و برای چه؟ و ما چرا به آن ندانسته دامن زدیم؟ زمانی ما پرچم دار گذشتگان خود بودیم و به آن افتخار می کردیم و امروز محکوم به این هستیم که جوانان بهتر و با تجربه تر از ما هستند. و آیا این درست است؟ و اگر کمی فکر کنیم شروع آنرا پیدا خواهیم کرد. ولی من مصمم هستم  اینکار رابکنم  ویک روز او از من می پرسد "خوشبختی چییست؟" و من هیجان زده می شوم و خوشحال ازاین که می توانم بزودی به آرزوی خود برسم. کمی مکث کردم فکر میکنم باید پاسخی قوی بدهم کار را بهانه قرار دادم پاسخ را به وقتی دیگر موکول می کنم. تا بهتر بتوانم پاسخ بدهم. فردا به دیدن دوست عالمی می روم تا پاسخ را بگیرم. و دوستم جواب می دهد:" خوشبختی نگاه به نیمه پر لیوان است". و من که پاسخ حکیمانه ام را یافتم خوشحالم فرزندم را صدا میکنم برای سوالش راجع به خوشبختی او را تشویق می کنم. و او سری تکان می دهد به او می گویم کمی دقت کن خوشبختی نگاه به نیمه پر لیوان است. او باتبسمی می گوید:" کدام لیوان و کدام نیمه پر مگر من لیوانی دارم که به نیمه پر آن نگاه کنم" و من در می مانم که چه بگویم و تمام خوشحالیم به پایان می رسد وسکوت می کنم چرا من فکر می کردم این یک جمله حکیمانه است و نگاه او چیز دیگری بود چرا حتی به کلمات این جمله فکر نکرد. چه در افکار او می گذرد که حتی لحظه ای درنگ نکرد کاش می دانستم او به دنبال چیست و چرا به این جملات پر معنی هیچ دقتی نکرد شاید چون او خوشبختی را پول و راه نزدیک برای رسیدن به آن را از من می پرسد که من نیز این را نمی دانم . شاید  او برای پولدار شدن یک شبه از من راه می پرسد و من نمی دانم  و یا شاید او به دنبال خوشبختی بدون تلاش است .مردم ما در طول تاریخ ثابت کرده اند که گاه  جملات حکیمانه را به باد مسخره می گیرند وگاه به چه جملات مسخره ای  اهمیت می دهند این فرهنگ ما بوده و هست. هر جمله ای را که در رابطه با تلاش و کار بوده ا مسخره وهر چه خالی از تلاش بوده را پر اهمیت و کارگشا جلوه داده اند واین باعث شده مردانی چون امیر کبیر بدون سرو صدا کشته شوند و ما همچنان در فقر فرهنگی باقی بمانیم. و راستی خوشبختی را چگونه شکار باید کرد؟ اگر شکار خوشبختی ساده بود دیگر به آن خوشبختی نمی گفتند به گفته مولا علی "خوشبختی سراغ کسی می رود که فرصت اندیشه در باره بدبختی را ندارد " واین یک نمونه از جملات حکیمانه است که تا توانسته اند آنرا کمرنگ کرده اند چرا که تلاش وکار دراین جملات به چشم می خورد. و اما برای خوشبختی چگونه باید تلاش کرد و شکار خوشبختی چه ابزاری می خواهد. برای شکار خوشبختی باید تیر انداز ماهری باشی و برای تیراندازی خوب باید تمرین کرده باشی و تمرین بدون مربی  فایده ای ندارد تمرین بدون تمرکز بی اثر است و تلاش برای رسیدن به جواب ساده نیست و باید هر روز نتیجه کارت را ببینی و خود شاهد پیشرفت یا عدم پیشرفت خود باشی تمام تلاش برای بخاطر سپردن تجربیات مربی لازم است و نکته ای نباید فراموش شودو سپس باید نوع شکار را تعیین کنی نمی توان برای شکار کبک رفت و آهو شکار کرد باید نوع آن یا هدف نهایی مشخص شده باشد. برای شکار کبک به بیشه زار و برای شکار آهو به آبشخوار باید رفت پس هدف نهایی را باید مشخص کرد برای مخفی ماندن از دید شکار باید در کومه استتارکنی و جهت کومه باید طوری تعیین گردد که باد بوی تورا به سمت شکار نبرد باید زیرک باشی واگرنه شکار به آبشخوار نخواهد آمد ساعتها باید در کومه بمانی ساکت وبدون حرکت و با صبر و بردباری منتظر باشی دادو فریاد برای دیر رسیدن شکار فقط شکار را دور می کند و زمان انتظار را بیشتر، پس ساکت و بی حرکت منتظر باش.  و وقتی آمدو مطمئن شدی همان بوده که می خواستی هدف گیری کن بدون عجله وبجائی شلیک کن که مربی گفته بود واین را بدان فقط می توانی یک شلیک داشته باشی وبس. و اگر این شکار رفت هرگز به این آبشخوار بر نمی گردد. و اگر نتوانستی  میسر طی شده را بازبینی کن کجای میسر را اشتباه رفته بودی از اول شروع کن و مرحله به مرحله ادامه بده. تیر اندازی را تمرین کن از مربی سوال کن و به دقت به گفته هایش گوش کن از نو بساز و دوبار امتحان کن آیا انتخاب مربی درست بوده آیا گفته های او را کامل بخاطر سپردی آیا به اندازه کافی تمرین کردی آیا شاخص پیشرفت خود را دیدی یا در تمام مراحل قبل برای زود رسیدن عجله کردی برگردد و از نو شروع کن بدون عجله هرگز خود را بخاطر از دست دادن شکار قبلی سرزنش نکن بجای سرزنش میسر حرکت را باز بینی کن تا مشکل پیدا شود. و این رابدان موفق خواهی شد چون تلاش می کنی و تو موفق خواهد شد چون از تجارب دیگران استفاده می کنی.                                               

 

 

   مرداد ماه 1391

   + مسلمی نائینی - ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢

من ساقی بهم سازیمی

به نام خدا

من و ساقی به هم سازیمی و بنیادش براندازیم

عکاسی حرفه من است و من عاشق صدای شاتر دوربین هستم . چرا که لحظه ها را شکار می کند. سوژه عکسهایم روستا هائی است که هنوز جاده آسفالته ندارند. و در بقالی های آن پای پفک و چیپس باز نشده است. و در هوای پاک کوچه هایش انرژی مثبت وجود دارد. و عابران آن فقط انسانها نیستند  مرغ و خروسهایی که آزادنه در کوچه پرسه می زنند و منظره بازگشت حیوانات ازچراگاه و عبور از کوچه واقعا زیباست عبور آنها از کوچه ها درکنار انسان باعث آرامش می شود. وارد روستائی در دامنه سبلان می شوم.همه چیز زیباست و من غرق تماشا می شوم. در اولین نگاه یک چیز نظرم را جلب می کند من در دیگر روستا ها درخت مقدس دیده بودم. یکی یا حداکثر دوتا که مردم برای برآورده شدن حاجتشان به آنهاتکه هایی از پارچه گره کرده بودند ولی در اینجا به نظر می رسد همه درختان مسن  مقدسند . چرا که همه درختان پارچه دارند.می خواهم از پیرمردی که کنار کوچه مشغول روشن کردن چپقش است بپرسم دلیلش چیست؟. او می گوید "فاطمه" و بغض گلویش را می گیرد. ودیگر نمی خواهد ادامه دهد و یا شاید فکر می کند پاسخ کافی بوده و من وانمود می کنم پاسخم را گرفتم. از کوچه باغها می گذرم تا وارد کشتزار شوم جائی که اهالی ده مشغول کارند تاپاسخ سوالم را پیدا کنم. خودم را به پیر زنی که به کشتزار می رود  می رسانم  تا از او در رابطه با فاطمه بپرسم. او می گوید "دخترک پدر و مادرش را در جنگ از دست داد وموج انفجار چشمان او را هم گرفت" لحظه ای سکوت برقرار می شود می پرسم چرا به همه درختان پارچه گره زده اند؟ می گوید" کار بی بی است مادر بزرگ او" و ادامه می دهد "وقتی که پزشکان از معالجه فاطمه نا امید شدن بی بی به همه درختان مسن ده برای شفای دخترک زیبا  متوسل شد" بی بی عقیده دارد که حتما یکی از این درختان مقدس خواهد بود." و گوشه ای از کشتزار را نشان می دهد و می گوید "او آنجاست" من راهم را از پیرزن جدا می کنم تا فاطمه را ببینم. از دوربین استفاده می کنم تا بتوانم قبل از رسیدن به آنها تعدادی عکس تهیه کنم . از داخل دوربین دخترک واقعا زیباست و مادر بزرگش لحظه ای او را از خود دور نمیکند. سلام می دهم پس از پاسخ بی بی اعتراض می کند که چرا عکس گرفتی؟ و من سکوت اختیار می کنم .دخترک زیبا با چشمانی آبی و صورتی کاملا نورانی ولی به نظر می رسد قادر به دیدن نیست.سر صحبت با بی بی را باز می کنم با چنان صلابتی سخن می گوید که مرا به تعجب وامی دارد. و همه جملات را به این کلام ختم می کند "وقتی فاطمه خوب شد." هیچ اندوهی در چشمانش نمی بینم.  راستی مردم روستا گفته بودند پزشکان فاطمه را جواب کردند. چرا؟ بی بی این گونه سخن می گوید. جرات نمی کنم سوالی بپرسم بی بی سوال می کند         " تردیدی داری؟" می گویم نه مرا تحسین می کند. و می پرسد شغلم چیست؟ می گویم عکاسی، می گوید" عکاسی که شغل نشد مرد باید که کار کند" از ترسم می گویم شما درست می گوئید." پس برای همین از فاطمه عکس گرفتی؟ او بمن گفت مرد غریبه ای از ما عکس می گیرد" و من کاملا گیج شده بودم مگر فاطمه می بیند؟ به عکسهای داخل دوربین نگاه کردم. بله چشم های فاطمه به داخل لنز دوربین خیره شده است این فضا مرا گیج کرده باید از اینجا برم .  بی بی ادامه می دهد" بر خیز یک چشمه آبگرم در نزدیکی ماست که معجزه می کند تا اینجا آمدی به آنجا هم برو شاید تورا شفا داد که دست بکاری درست وحسابی بزنی و راهت را پیدا کنی" بدو ن هیچ پاسخی از جا برمی خیزم و حرکت می کنم. بی بی می خندد و می گوید "حواست کجاست چشمه در آن طرف است" احساس می کنم جادو شدم. به طرف چشمه راهم را ادامه می دهم بدون اینکه بدانم به کجا باید برم. کشتزارها که تمام شد. در دل تپه راه باریکی است که به نظر می رسد به چشمه خواهد رسید. و من راهم را ادامه می دهم خدایا این همه امید در چهره بی بی و آن همه اندوه نزد افراد ده و نگاه فاطمه به دوربین و مشخص نبودن مقصد من ، بخاطرچیست؟ اگر به جادو اعتقاد داشتم می گفتم مرا جادو کرده اند مغزم قادر به تفکرنیست راه را ادامه می دهم تا به چشمه می رسم. بسرعت خودم را به آبگرم می رسانم تا سرم را شستشو دهم شاید بخشی از مشکل حل شود. به زیر آب می روم و تا توان دارم آنجا می مانم تا شاید مغزم معالجه شود . مرد جوانی که در کنار من است شروع به صحبت می کند آرام می پرسد." مشکل شما چیست؟ به نظر می رسد بیماری سختی دارید؟" شاید اگر کمی بی ادبانه تر پرسیده بود جواب دیگری می دادم از سیر تا پیاز داستان را گفتم نمی دانم چرا؟ ولی همه را باز گو کردم و گفتم دیگر قادر به تفکر صحیح نیستم. او مرا آرام کرد وگفت "من متخصص چشم از دانشگاه آلمان هستم برای دیدن پدر و مادرم به ایران آمدم و فردا صبح زود در برگشت با تو خواهم آمد تا به تو کمکی کرده باشم و فاطمه راهم ویزیت می کنم" . تمام وجودم یک باره آتش گرفت و لحظه ای بعد آرام شدم  تا شب به پزشک عکس هایی که از فاطمه گرفته بودم را نشان دادم و هر آنچه گذشته بود را دو باره باز گو کردم. پزشک مرا آرام می کرد و گفت: "صبور باش."  فردا صبح در راه برگشت از چشمه می خواستم هر جوری شده به دکتر بفهمانم که با بی بی زیاد صحبت نکند. در شروع هر  صحبتم دکتر می گفت "صبور باش"! یعنی نیازی به راهنمایی نیست.از دور فاطمه و بی بی را به دکتر نشان دادم و فاطمه هم ما را نگاه می کرد ولی جرات نکردم به دکتر بگویم. من از صحبتهای بی بی کمی می ترسم دکتر را معرفی می کنم و دورتر بطوری که متوجه حرفهای بی بی نشوم می ایستم و به اطراف نگاه می کنم. لحظه ای بعد بر می گردم و می بینم یک دست فاطمه در دست دکتر و دست دیگر در دست بی بی ، دارند به روستا بر می گردند با عجله خود را به آنها رساندم از دکتر پرسیدم کجا ؟گفت:" برویم پرونده پزشکی فاطمه را ببینم" . من با فاصله معین از پشت سر آنها می آمدم. وارد خانه نشدم و پشت در منتظر دکتر ماندم دقایقی بعد هر سه آمدند و یک ساک کوچک در دست فاطمه بود دکتر به بی بی گفت "من تا آخر هفته با فاطمه به آلمان خواهم رفت و خبرها را از طریق عکاس به شما خواهم رساند " بی بی در جواب گفت:" لازم نیست او در زحمت بیفتد!" دو پسر که حرفهای بی بی راشنیده بودند با صدای بلند به کار بی بی اعتراض کردند. بی بی گفت:" من گردن کسی که بخواهد در رابطه با فاطمه فضولی کند را با این عصا خواهم شکست." من ، دکتر و فاطمه به طرف شهر حرکت کردیم. دلم می خواهد از دکتر چیزی بپرسم ولی می ترسیدم. سکوت ما در ماشین باعث به خواب رفتن فاطمه شده بود و دکتر برای اینکه فاطمه از خواب بیدار نشود آرام صحبت می کرد او گفت "دختر من هم فاطمه نام دارد و کاملا شبیه به فاطمه بی بی است" پرسیدم پس چرا عکسها را که دیدی نگفتی؟ گفت "فکر کردم دراین باره سکوت کنم بهتراست". وقتی به شهر رسیدیم دکتر گفت:" من پنجشنبه شب با فاطمه به آلمان می رویم تو برای خدا حافظی ، شام به خانه ما بیا". من از آنها جدا شدم و رفتم. به هرچه گذشته بود فکر کردم ولی درآخر پذیرفتم که عقل من قاصر است. شب برای شام به منزل دکتر رفتم لحظاتی در پذیرایی منتظر دکتر و فاطمه بودم. یک لحظه عکسی توجه مرا جلب کرد عکس بزرگی از فاطمه کنار دکتر بدون روسری! عرق شرم برمن نشست داشتم از کنترل خارج می شدم که دکتر با لیوان شربت برگشت. او بر افروخته شدنم را متوجه شد. بلافاصله گفت:" این دخترم فاطمه است که در آلمان شاگرد اول شده و مادر او یک مجارستانی است و قبلا به تو گفته بود که شبیه فاطمه است." انگار آب سرد بر من فروریختند. به خودم گفتم صبور باش . دکتر و فاطمه رفتند ولی فکر می کنم باید خودم را به یک پزشک روانشناس نشان بدهم.بی بی و دکتر عقل از کفم ربودند. بعد از گذشت چند روز دلم برای بی بی و تنهایی اش تنگ شده بود. می خواستم خبر خوبی از دکتر برایش ببرم ولی دکتر هرگز طوری صحبت نمی کرد که کاملا برایم مفهوم باشد. بلاخره تصیمم گرفتم به روستا بروم و بی بی را به بهتر شدن چشم فاطمه امیدوار کنم و راز دختر دکتر و شباهت او را به فاطمه فاش کنم. ساعت 6 صبح ماشین مرا سر جاده خاکی پیاده کرد با تعجب بی بی را دیدم که با شاخه هایی از گل زرد وحشی کنار جاده نشسته بود با رسیدن ماشین برخواست از او تشکر کردم که به استقبال من آمده و کمی هم شرمنده شدم،  او اضافه" این کار هر روز من است تا زمانی که فاطمه برگردد".درک حرفهای بی بی  کمی برایم مشکل است. نمی دانم چرا؟ او از فاطمه گفت و از بهبودیش برایم حرف زد و گفت که بزودی به سلامت برخواهد گشت. من هیچ حرفی از دکتر و فاطمه  نگفتم و یا بهتر است بگویم، اجازه نداد که بگویم  حرفش که تمام شد راز دکتر را فاش کردم تعجبی نکرد و گفت" تو چقدر ساده ائی  مطمئن باشد اگر این نبود هرگز فاطمه را برای  معالجه به او نمی سپردم".  پرسیدم آیا دکتر به شما گفته بود؟ گفت" هرگز" راهمان را بطرف خانه بی بی ادامه دادیم  وارد خانه شدیم تمام خانه آب و جارو شده بود. و تمام ایوانها از فرش وگلیم پرشده بود مثل اینکه برای پذیرایی از تمام روستا آمادگی داشت چای را خوردم و به سرعت از آنجا دور شدم .دیگر نه خبرهای دکتر برای من جالب بود و نه دلم برای بی بی تنگ می شد. جرا که فکر می کنم دنیا من با دنیا آنها فاصله زیادی دارد. آخرین خبراز دکتر این بود:" فرداشب برای گرفتن فاطمه به فرودگاه برو". خیلی دلم می خواست به هر طریقی شده از این ماجرا خلاص شوم. با خودم گفتم آیا فاطمه خوب شده یا نه؟ کاش از دکتر پرسیده بودم. به استقبال فاطمه رفتم او کاملا مرا شناخت و شبانه قصد روستا کردیم من که می دانستم همه چیز مهیا خواهد بود بی بی را خبر نکردم. پس از ایستادن ماشین دیدم که همه اهالی ده با بی بی به استقبال فاطمه آمدند.      بی بی خود را به فاطمه رساند گلها را به او داد و وقتی مطمئن شد او می بیند جان به جان آفرین تسلیم کرد. من دیگر طاقتم تمام شده بود به شهر برگشتم. بعد از دوسال برای زیات قبر بی بی به روستارفتم. صبح زود بود از یکی از اهالی ده پرسیدم قبر بی بی کجاست ؟کمی تعجب کرد گفت:" امامزاده بی بی را می گویی؟برای گرفتن مراد آمدی؟ مطمئن باش مرادت را خواهد داد " و تپه ای را نشان داد. آرامگاه بی بی بر بالای تپه ای بلند واقع شده بود. وارد شدم گلدانی از گلهای زرد وحشی  روی قبرش بود، گلها کاملا تازه بود آخرین عکس را از قبر بی بی گرفتم و با عکاسی     خدا حافظی کردم.                                                                                                                                       

   + مسلمی نائینی - ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٩

توبه گرگ مرگ است!

بنام خدا

رقص المیرا را در برنامه مسابقه تاتیانا تماشا میکردم .که غرق در رویای خود شدم. این همه پول را چه کسی برای سرگرمی ما خرج می کند؟ برای پرشدن اوقات فراغت ما چرا خارجی هاآنقدر هزینه می کنندو یا بهتراست بگویم چه سودی برایشان دارد؟ درست یادم هست سالهای اول مدرسه بودم . در کوچه بازی میکردیم .ناگاه جوانی از جلو و جوان  دیگری در تعقیب او وارد کوچه شدند. دومی عربده می کشید " تورا خواهم کشت" و صورتش غرق عرق شده بود رگ گردنش باد کرده بود  سعی می کرد فاصله خود را با جلوی کم کند و دوستانش به دنبال او بودن تا  مانع دویدن او شوند و در حقیقت اولی را فراری دهند. مرد میانسالی که از کوچه عبور می کرد جلوی او را گرفت و بر سرش بوسه ای زد جوان کمی آرام شد و پیر زنی از پنجره نظاره گر ماجرا بود غیرت جوان را تحسین می کرد و من کاملا گیج شده بودم که چه اتفاقی افتاده است خودم را به کانون دعوا نزدیک کردم از یکی از جوانها پرسیدم دعوا بر سر چیست؟ گفت "ناموسی است " من این کلمه را تاکنون نشده بودم ومعنی آنرا نمی دانستم. به طرف دیگر کوچه رفتم و سوالم را از دیگری پرسیدم و باز همان پاسخ راشنیدم مرد میانسال بچه ها را برای نوشیدن چای به قهوه خانه سر کوچه دعوت کرد و من و دوستانم در کوچه تنها ماندیم.از آنها پرسیدم شما فهمیدید دعوا بر سر چه بود؟ پاسخ همه منفی بود. باز هم من، که فهمیده بودم دعوا ناموسی است پس یک قدم جلوتراز دیگران بودم. به خانه برگشتم و ماجرای دعوا را گفتم خواهرم پرسید دعوا بر سر چه بود؟  با صدای بلند گفتم دعوای "ناموسی بود " پدرم که در اطاق بغلی صدایم راشنیده بود گفت" چرا حرف زشت  می زنی باز در کوچه حرف جدید یاد گرفتی"  بعد از آن تا به امروز دیگر دعوای ناموسی ندیدم و چند روز پیش خبر آرایشگاه هفت تیر را که شنیدم به یاد دعوای ناموسی افتادم به فکر فرو رفتم آیا اعدام زن افغان در ملاعام دعوای ناموسی بوده؟  چرا ما باید یا از این طرف بام سقوط کنیم و یا حتما از طرف مقابل،که نتیجه هر دو یکی است. دشمنان آب به آسیاب چه کسی می ریزند؟ و نقش ما در این بحران فرهنگی چیست؟ به صفحه تلویزیون خیره می شوم کاملا سیاه شده ولی صدا دارد دستی تکان می دهم که حضورم را حس کند تصویر برمی گردد. ولی حیف که رقص تمام شده و من نفهمیدم چه کسی اول شده بود.

 

 

 

            تیر ماه 1391      

   + مسلمی نائینی - ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٧

ازماست که برماست

بنام خدا

آخرین باری که ازشما تشکرشده کی بوده؟ و یا آخرین باری که شما ازکسی تشکرکردید به یاد دارید؟ من مطمئن هستم زمان هیچکدام را به خاطرنمی آورید. چرا که لفظ تشکرازجامعه ما دورشده هرکس کاری برایمان انجام می دهد احساس میکنیم وظیفه اوست. ولی درگذشته تشکرجزجدا نشدنی ازکلمات روزمره ما بود. درست به یاد دارم درزمان خیلی دوربرای عدم نفوذ آب باران پشت بام ها را با گل رس و کاه پوشش میدادند تا ازنفوذ باران درزمستان جلوگیری شود واینکاریکی ازسختترین کارهای ساختمانی بود و فقط مردان قوی ازپس اینکاربرمی‌آمدند سینهای ستبروقدی بلندلازم بود ولی یک چیزراهرگزفراموش نمیکنم تمام مردانی که ازکوچه می‌گذشتند به این کارگران قوی "خداقوت" می‌گفتند چرا مگرکارمربوط‌ به آنها بود؟چرا تشویق‌شان می‌کردند؟ یاچرا از آنها تشکرمی شد؟آنان ‌مردان‌ قوی ‌بودند با روحیه ای‌ شاد ویا شاید به ‌گفته ‌امروزی‌ها باانرژی مثبت و دریک کارگروهی آنچنان به هم آمیخته کارانجام میشد که هنوزپس ازسالها با یادآوری آن من شاد میشوم ولی افسوس که این باور را به ما القا کردند که درکارگروهی ضعیف عمل میکنیم و ما آنرا باورکردیم سالها ازآن زمان میگذرد وهنوزمن فراموش نکرده ام که با چه هماهنگی کارانجام میشد ده مرد کاری ویک رهبرگروه چنان دریک خط عمل میکردند که انگاریک نفرکارمیکند و تاپایان کارروحیه شاد خود را حفظ میکردند آنهمه همدلی کجارفت؟ آنهمه انرژی مثبت که بین  مرد م رایج بود چه شد؟و چه  کلمات زیبائی به کارمی بردند "خدا قوت"" دست علی به همراهت " "مرحمت شما زیاد" "پیر نشی جوون"" خیر از جوونیت ببینی "این‌ کلمات وصدها جمله ‌دیگر پربود از انرزی ‌مثبت ‌ولی‌ خجالت میکشم معادل آنها را درفارسی‌ روزمره ‌بگویم وشاید بهترین‌ آنها کلمه"دمت گرم " باشه و بهتر است بقیه را نگویم. ما را به ‌کجا می‌برند؟ و پایان‌ این ‌راه ‌کجاست؟ بااینهمه‌ عجله ‌وشتاب ‌مقصد کجاست؟ که‌ اینهمه شتاب لازم است  و درپایان راه قراراست چه چیزبما بدهند که اینگونه ما را ازاصل خود گریزان کرده اند همه رافراموش کردیم حتی خودمان را. وحیف که باورکردیم برنده راه هستیم ولی نمیدانیم که این مسابقه نفس گیرنه پایانی دارد و نه کسی قراراست برنده باشد وجواب سوالهای ما را اینگونه بیان می کنند "دنیا  تغییرکرد همه چیزعوض شده شتاب زیاد است کلمات باید مختصرشود و شما نمی فهمید."باشد شما درست میگوئید ولی میشود لطف کنید وبگوئید پایان اینهمه شتاب وعجله وسبقت کجاست ومدینه فاضله آن چه شکلی است؟ با اینهمه شتاب فقط  به طرف آسایشگاه کهریزک میرویم که پایان عمررا زیردرختی تنها به سربریم و درغربت جان به جان آفرین تسلیم کنیم. نه ما فراموش کردیم دراین دهکده جهانی وظیفه ما چیست ولی آنچه باشد! فراموش کردن نزدیکان نیست فراموش کردن خودمان نیست. فراموش کردن فرهنگمان نیست واینگونه به دنبال دیگران رفتن هیچ افتخاری برایمان بوجود نمیآورد.

همه چیزهای جدید زیبا هستند و درتملک گرفتن آنها ما را شاد میکند ولی دوری ازفرهنگ اصیلمان مارابه ورطه نابودی خواهد کشید. .....

مهرماه 1390

   + مسلمی نائینی - ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٦
← صفحه بعد